Alireza
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه/ با دو چشم بسته میباید سفر کردن مرا
Alireza
مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیست/ مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا
Alireza
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن میشدم/ تا چو نی در خاک میبستم میان خویش را .........شب خوش
Alireza
هوشمندی که به هنگامهٔ مستان افتد/ مصلحت نیست که هشیار نماید خود را
Alireza
از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست/ دست گل چیدن ندارم، خار دیوارم ترا
Alireza
ضیافتی که در آنجا توانگران باشند/ شکنجهای است فقیران بیبضاعت را
Alireza
ای گل که موج خندهات از سرگذشته است /آماده باش گریهٔ تلخ گلاب را
Alireza
دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم/ مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را
Alireza
به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست/ نبسته است کسی شاهراه دلها را
Alireza
چنین که همت ما را بلند ساختهاند/ عجب که مطلب ما در جهان شود پیدا
Alireza
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن/ که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا
Alireza
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است/ چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟
Alireza
هرگز نرسیدهام من سوخته جان،/ وز بخت سیه ندیدهام، هیچ زمان/، قاصد چو نوید وصل با من میگفت/ در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟
Alireza
هرچه در عالم بود، لیلی بود/ ما نمیبینیم در وی، غیر وی/ حیرتی دارم از آن رندی که گفت /چند گردم بهر لیلی گرد حی/ ای فلانی، شاهراه عشق را /جز به پای عشق، نتوان کرد طی .........سلام....