Alireza
می خور که ظریفان جهان را دردی/ برگرد بناگوش ز می بینی خو/ی تا کی گویی توبه شکستم هی هی /صد توبه شکستم به که یک کوزهٔ می
Alireza
تا هشیاری به طعم مستی نرسی/ تا تن ندهی به جان پرستی نرسی/ تا در ره عشق دوست چون آتش و آب/ از خود نشوی نیست به هستی نرسی
Alireza
در هجر تو گر دلم گراید به خسی /در بر نگذارمش که سازم هوسی/ ور دیده نگه کند به دیدار کسی /در سر نگذارمش که ماند نفسی
Alireza
گشتم ز غم فراق دیبا دوزی/ چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی /باشد که مرا به قول نیک آموزی/ چون سوزن خود به دست گیرد روزی
Alireza
باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری/ دل بر تو نهادن ای بت از بیخبری/ زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری/ هم پرده دریدهای و هم پرده دری
Alireza
گفتی که چو راه آشنایی گیری/ اندر دل و جان من روایی گیری/ کی دانستم که بیوفایی گیری/ در خشم شوی کم سنایی گیری
Alireza
در هر خم زلف مشکبیزی داری/ در هر سر غمزه رستخیزی داری /رو گر چه ز عاشقان گریزی داری/ روزی داری از آنکه ریزی داری
Alireza
اندر ره عشق دلبران صادق کو/ عذر است همه زاویهها وامق کو /یک شهر همه طبیب شد حاذق کو /گیتی همه نطقست یکی ناطق کو ..........iدوستان شب خوش.......هر چند ..............
Alireza
ای عقل اگر چند شریفی دون شو/ وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو/ در پردهٔ آن نگار دیگرگون شو/ با دیده درآی و بی زبان بیرون شو
Alireza
چون موی شدم ز رشک پیراهن تو /وز رشک گریبان تو و دامن تو /کاین بوسه همی دهد قدمهای ترا/ وآنرا شب و روز دست در گردن تو
Alireza
بد کمتر ازین کن ای بت سیمینتن /کایزد به بدت باز دهد پاداشن/ یکباره مکن همه بدیها با من /لختی بنه ای دوست برای دشمن
Alireza
رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید/ منکِر نشویدش/ کافر بود آن کس که به انکار برآمد/ از دوزخیان شد
Alireza
نی نی که هم او بود که می گفت اناالحق/ در صورتِ الاهی/ منصور نبود آنکه برآن دار برآمد/ نادان به گمان شد
Alireza
منسوخ چه باشد؟نه تناسخ؛به حقیقت/ آن دلبر زیبا/ شمشیر شد و در کف کرّار برآمد/ قتّال زمان شد
Alireza
بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت/ هرقرن که دیدی /تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد /دارای جهان شد