Alireza
در رهگذر باد چراغی که تراست /ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست/ بوی جگر سوخته عالم بگرفت /گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!
Alireza
سلامی چو بوی خوش آشنایی /بدان مردم دیده روشنایی /درودی چو نور دل پارسایان /بدان شمع خلوتگه پارسایی/ نمیبینم از همدمان هیچ بر جای/ دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
Alireza
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد/ چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد/ گر چشمه زمزمی و گر آب حیات/ آخر به دل خاک فرو خواهی شد
Alireza
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر/ پر باده لعل کن بلورین ساغر /کاین یکدم عاریت در این گنج فنا/ بسیار بجوئی و نیابی دیگر
Alireza
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم/ زان پیش که از زمانه تابی بخوریم /کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی /چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
Alireza
یک چند به کودکی باستاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم/ پایان سخن شنو که ما را چه رسید/ از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
Alireza
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی /وز هفت و چهار دایم اندر تفتی/ می خور که هزار بار بیشت گفتم/ باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی /////جواب معمای بیت اول کسی میدونه............
Alireza
پیری دیدم به خانهٔ خماری/ گفتم نکنی ز رفتگان اخباری/ گفتا می خور که همچو ما بسیاری /رفتند و خبر باز نیامد باری
Alireza
گویند بهشت و حور و کوثر باشد/ جوی می و شیر و شهد و شکر باشد/ پر کن قدح باده و بر دستم نه/ نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
Alireza
گویند کسان بهشت با حور خوش است/ من میگویم که آب انگور خوش است /این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار/ کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
Alireza
مرا دل از غمت درياي خونست /تو حال من نمي پرسي که چون است
Alireza
گاه این نازک دلم ، یاد رویت میکند / گاه با دیدار گل ، یاد بویت میکند / گاه با دلواپسی ، کنار پنجره / از هزاران قاصدک ، پرس و جویت میکند