Alireza
وقت است که بر لاله خروشی بزنیم /بر سبزه و گلخانه فروشی بزنیم/ دفتر به خرابات فرستیم به می/ بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم
Alireza
آوازهٔ حسنت از جهان میشنوم/ شرح غمت از پیر و جوان میشنوم /آن بخت ندارم که ببینم رویت/ باری، نامت ز این و آن میشنوم
Alireza
افتاد مرا با سر زلفین تو کار /دیوانه شدم، به حال خویشم بگذار /دل در سر زلفین تو گم کردستم /جویای دل خودم، مرا با تو چه کار؟
Alireza
در کوی تو عاشقان درآیند و روند/ خون جگر از دیده گشایند و روند/ ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم /ورنه دگران چو باد آیند و روند
Alireza
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است/ رو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است/ با هم نفسی گر نفسی بنشینی/ مجموع حیات عمر آن یک نفس است
Alireza
پیری ز خرابات برون آمد مست /دل رفته ز دست و جام می بر کف دست /گفتا: می نوش، کاندرین عالم پست /جز مست کسی ز خویشتن باز نرست
Alireza
ای دوست، فتاد با تو حالی دل را /مگذار ز لطف خویش خالی دل را /زیبد به جمال تو خود بیارایی دل/ زیرا که تو بس لایق حالی دل را
Alireza
بار بردار ز دلها که درین راه دراز /آن رسد زود به منزل که گرانبارترست
Alireza
روشندلان همیشه سفر در وطن کنند/ استاده است شمع و همان گرم رفتن است ...........بامداد همگی خوش.......
Alireza
کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب /هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
Alireza
از شب بخت سیاهم صبح امیدی نزاد /حرف خواب آلودگان است این که شب آبستن است
Alireza
پیالهای که ترا وارهاند از هستی/ اگر به هر دو جهان میدهند، ارزان است
Alireza
پرستشی که مدام است، می پرستی ماست/ شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست
Alireza
تنها نهایم در ره دور و دراز عشق/ آوارگی چو ریگ روان همعنان ماست