Alireza
بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند، تو از نژاد چشمه باش
Alireza
شیشه عطر بهار ،لب دیوار شکست... و هوا پرشده از بوی خدا ...،چه دعایی کنمت بهتر از این ... که خدا در همه جا باز کنارت باشد ...
Alireza
ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست .
Alireza
توآن باران تند بیقراری که راهی غیر باریدن نداری.... نمی ماند نشانی از بدی ها اگر بر تک تک دلها بباری
Alireza
باران باش ببار مپرس پیاله های خالی از آن کیست
Alireza
بهار ... و این همه دلتنگی؟! نه ، شاید فرشته ای فصلها را به اشتباه ورق زده باشد.
Alireza
از دلم پرسیدم عشقو خلاصه کن. گفت: آغاز کسی باش که پایان تو باشد.
Alireza
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.
Alireza
گرچه آلوده دنیای غریبم ...اما سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم ...دستانم اگر عاطفه را می فهمند ...با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم
Alireza
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم ...تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم ...تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی ... من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
Alireza
ای قصه گو... قصه ای از عادت بگو... قصه ای از خوی ویرانگرش... قصه ای از وجود بی توجهش...
Alireza
ما رفاقت را در دانشگاهى آموختيم كه بابت شهريه اش تمام زندگيمان را داديم ...