Alireza
ماجرا از اونجا شروع میشه که یه ماده فیل بهمراه بچه اش لب رودخانه ای در یه پارک ملی حیات وحش در آفریقای جنوبی داشتند آب می خوردند که چشمتون روز بد نبینه ! یه مرتبه سر و کله ی یه کروکودیل زبون نفهم پیدا شدن همان و گرفتن و ول نکردن خرطوم فیل بینوا هم همانا ...
Alireza
گردبادی را که میبینی درین دامان دشت/ روح مجنون است میآید به استقبال ما
Alireza
شیوهٔ ما سخت جانان نیست اظهار ملال/ لالهها بیداغ میرویند از کهسار ما
Alireza
در رزمگه، برهنه چو شمشیر میرویم/ در دست دشمن است سلاح نبرد ما
Alireza
با نامرادی از همه کس زخم میخوریم/ این وای اگر سپهر رود بر مراد ما
Alireza
شکایت نامهٔ ما سنگ را در گریه میآرد /مهیای گرستن شو، دگر مکتوب ما بگشا
Alireza
میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست /کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
Alireza
در دیار عشق، کس را دل نمیسوزد به کس/ از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را
Alireza
مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی/ که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را
Alireza
هزار لطف طمع داشتم ز سادهدلی/ نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا
Alireza
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه/ با دو چشم بسته میباید سفر کردن مرا
Alireza
مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیست/ مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا
Alireza
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن میشدم/ تا چو نی در خاک میبستم میان خویش را .........شب خوش
Alireza
هوشمندی که به هنگامهٔ مستان افتد/ مصلحت نیست که هشیار نماید خود را