دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

گفتیم: مگر که اولیاییم، نه‌ایم/ یا صوفی صفهٔ صفاییم، نه‌ایم/ آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان/ القصه، چنانکه می‌نماییم، نه‌ایم

Alireza
Alireza

هر چند که رند کوچه و بازاریم/ ای خواجه مپندار که بی‌مقداریم /سری که به آصف سلیمان دادند/ داریم، ولی به هرکسی نسپاریم

Alireza
Alireza

آن حرف که از دلت غمی بگشاید/ در صحبت دل شکستگان می‌باید/ هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت/ جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید

Alireza
Alireza

رندان گاهی ملک جهان می‌بازند/ گاهی به نگاهی، دل و جان می‌بازند/ این طور قمار، نه چند است و نه چون/ هر طور برآید، آنچنان می‌بازند

Alireza
Alireza

در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند/ دردست بجز ناله و آهی بنماند/ تا خرمن عمر بود، در خواب بدم/ بیدار کنون شدم که کاهی بنماند

Alireza
Alireza

پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است/ وین جور و جفای خلق، از حد بیش است/ بیگانه به بیگانه، ندارد کاری/ خویش است که در پی شکست خویش است

Alireza
Alireza

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست. وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست .حال متکلم از کلامش پیداست. از کوزه همان برون تراود که در اوست

Alireza
Alireza

در میکده دوش، زاهدی دیدم مست/ تسبیح به گردن و صراحی در دست /گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت/ از میکده هم به سوی حق راهی هست

Alireza
Alireza

فرخنده شبی بود که آن دلبر مست/ آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست /غارت زده‌ام دید و خجل گشت، دمی/ با من ز پی رفع خجالت بنشست

Alireza
Alireza

شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت/ کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت/ گر شیخ به کفر زلف او پی بردی /خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت

Alireza
Alireza

خیلی‌ وقتها واقعیت مثلِ روز جلوی چشاته ولی‌ تو باز چشاتو می‌بندی تا فکر کنی‌ اون چیزی که تو تصوراتته واقعیه ...

Alireza
Alireza

از صحبت اختران صورت‌بین/ خورشید صفت بمانده تنهایی/ هر روز ز تشنگی چو آتش/ بی واسطه در کشیده دریایی

Alireza
Alireza

ساکن گوشهٔ جهان ز جهان/ همچو من نیست هیچ تنهایی/ ای عجب گرچه مانده‌ام تنها /مانده‌ام در میان غوغایی/ رهزن من بسی شدند که من/ راه گم کرده‌ام به صحرایی /کارم اکنون ز دست من بگذشت/ که در افتاده‌ام به دریایی

Alireza
Alireza

دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم/ خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم /خرقه‌پوشان صوامع را دو تایی چاک شد /چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم

Alireza
Alireza

تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد/ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد