Alireza
گفتیم: مگر که اولیاییم، نهایم/ یا صوفی صفهٔ صفاییم، نهایم/ آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان/ القصه، چنانکه مینماییم، نهایم
Alireza
هر چند که رند کوچه و بازاریم/ ای خواجه مپندار که بیمقداریم /سری که به آصف سلیمان دادند/ داریم، ولی به هرکسی نسپاریم
Alireza
آن حرف که از دلت غمی بگشاید/ در صحبت دل شکستگان میباید/ هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت/ جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید
Alireza
رندان گاهی ملک جهان میبازند/ گاهی به نگاهی، دل و جان میبازند/ این طور قمار، نه چند است و نه چون/ هر طور برآید، آنچنان میبازند
Alireza
در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند/ دردست بجز ناله و آهی بنماند/ تا خرمن عمر بود، در خواب بدم/ بیدار کنون شدم که کاهی بنماند
Alireza
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است/ وین جور و جفای خلق، از حد بیش است/ بیگانه به بیگانه، ندارد کاری/ خویش است که در پی شکست خویش است
Alireza
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست. وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست .حال متکلم از کلامش پیداست. از کوزه همان برون تراود که در اوست
Alireza
در میکده دوش، زاهدی دیدم مست/ تسبیح به گردن و صراحی در دست /گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت/ از میکده هم به سوی حق راهی هست
Alireza
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست/ آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست /غارت زدهام دید و خجل گشت، دمی/ با من ز پی رفع خجالت بنشست
Alireza
شیرین سخنی که از لبش جان میریخت/ کفرش ز سر زلف پریشان میریخت/ گر شیخ به کفر زلف او پی بردی /خاک سیهی بر سر ایمان میریخت
Alireza
خیلی وقتها واقعیت مثلِ روز جلوی چشاته ولی تو باز چشاتو میبندی تا فکر کنی اون چیزی که تو تصوراتته واقعیه ...
Alireza
از صحبت اختران صورتبین/ خورشید صفت بمانده تنهایی/ هر روز ز تشنگی چو آتش/ بی واسطه در کشیده دریایی
Alireza
ساکن گوشهٔ جهان ز جهان/ همچو من نیست هیچ تنهایی/ ای عجب گرچه ماندهام تنها /ماندهام در میان غوغایی/ رهزن من بسی شدند که من/ راه گم کردهام به صحرایی /کارم اکنون ز دست من بگذشت/ که در افتادهام به دریایی
Alireza
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم/ خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم /خرقهپوشان صوامع را دو تایی چاک شد /چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
Alireza
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد/ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد