Alireza
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم/ زان پیش که از زمانه تابی بخوریم /کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی /چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
Alireza
یک چند به کودکی باستاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم/ پایان سخن شنو که ما را چه رسید/ از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
Alireza
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی /وز هفت و چهار دایم اندر تفتی/ می خور که هزار بار بیشت گفتم/ باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی /////جواب معمای بیت اول کسی میدونه............
Alireza
پیری دیدم به خانهٔ خماری/ گفتم نکنی ز رفتگان اخباری/ گفتا می خور که همچو ما بسیاری /رفتند و خبر باز نیامد باری
Alireza
گویند بهشت و حور و کوثر باشد/ جوی می و شیر و شهد و شکر باشد/ پر کن قدح باده و بر دستم نه/ نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
Alireza
گویند کسان بهشت با حور خوش است/ من میگویم که آب انگور خوش است /این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار/ کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
Alireza
مرا دل از غمت درياي خونست /تو حال من نمي پرسي که چون است
Alireza
گاه این نازک دلم ، یاد رویت میکند / گاه با دیدار گل ، یاد بویت میکند / گاه با دلواپسی ، کنار پنجره / از هزاران قاصدک ، پرس و جویت میکند
Alireza
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی / تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی .
Alireza
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره نزن جامه مدر هیچ مگو/ گفتمای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
Alireza
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است /در بند سر زلف نگاری بودهست/ این دسته که بر گردن او میبینی /دستیست که برگردن یاری بودهست
Alireza
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب /جان و دل و جام و جامه پر درد شراب /فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب