Alireza
در بند بلای آن بت کش بودن/ صد بار بتر زان که در آتش بودن/ اکنون که فریضهست بلاکش بودن /خوش باید بود وقت ناخوش بودن
Alireza
یک شب غم هجران تو ای جان جهان/ با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان/ موسوم همه جان شد آن راز جهان/ با هشت زبان راز نماند پنهان
Alireza
با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم/ باری به غمت به گرد عالم فاشیم/ چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم /سودای تو میپزیم و خوش میباشیم
Alireza
تا ظن نبری که از تو آگاهتریم/ ما از تو به صد دقیقه گمراهتریم/ هر چند به کار خویش روباهتریم/ از دامن دوست دست کوتاهتریم
Alireza
چوبی بودم بود به گل در پایم /در خدمت مختار فلک شد جایم/ در خدمت او چنان قوی شد رایم/ کامروز ستون آسمان را شایم
Alireza
گفتم که مگر دل ز تو برداشتهایم /معلوم شد ای صنم که پنداشتهایم/ امروز که بی روی تو بگذاشتهایم/ دل را به بهانهها فرو داشتهایم
Alireza
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم /خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم/ بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم /شایستهٔ تو نیم، چه تدبیر کنم
Alireza
پر شد ز شراب عشق جانا جامم/ چون زلف تو درهم زده شد ایامم/ از عشق تو این نه بس مراد و کامم/ کز جملهٔ بندگان نویسی نامم
Alireza
ای مه تویی از چهار گوهر شده هست/ زینست که در چهار جایی پیوست/ در چشم آبی و آتشی اندر دل/ بر سر خاکی و بادی اندر کف دست
Alireza
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب /من بر سر آتش و تو سر بر سر آب/ ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب/ افتاده چنین که بینیم مست و خراب
Alireza
هر چند بسوختی به هر باب مرا/ چون میندهد آب تو پایاب مرا/ زین بیش مکن به خیره در تاب مرا/ دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
Alireza
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد/ ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد/ صد نامه فرستادم و آن شاه سواران/ پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد.............سلام به همه دوستان
Alireza
از آمدنم نبود گردون را سود/ وز رفتن من جلال و جاهش نفزود/ وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود /کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
Alireza
بی روی تو، خونابه فشاند چشمم /کاری بجز از گریه، نداند چشمم/ میترسم از آنکه حسرت دیدارت /در دیده بماند و نماند چشمم
Alireza
عمری است که تیر زهر را آماجم/ بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم/ یک شمه ز مفلسی اگر شرح دهم /چندان که خدا غنی است، من محتاجم