دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست/ دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست/ ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد/ ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست

Alireza
Alireza

امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا//تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من

Alireza
Alireza

دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟/ دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟/ من زنده به عشق توام ای دوست/ ولیک از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟

Alireza
Alireza

گر ز آن توام هر دو جهانم بستان/ با کی نبود، سود و زیانم بستان/ بازآی به پرسش و ببین چشم ترم /لب بر لب خشکم نه و جانم بستان

Alireza
Alireza

دو کس را مي نشايد سخت گوئي/ که چون آتش شوند از تند خوئي/ يکي صاحب کله شاهي جهانبان/ که آفاقش بود در زير فرمان /يکي ديگر بتي شيرين شمايل /که دلها در هواي اوست مايل

Alireza
Alireza

بیماری شمع بین و آن مردن او/ تب دارد و می‌رود عرق از تن او /بر شمع دلم سوخت که در بیماری/ کس بر سر او نیست به جز دشمن او

Alireza
Alireza

آرزو کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد/ وین روز مفارقت به شب می‌آمد/ آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست /ای کاش که جان ما به لب می‌آمد

Alireza
Alireza

با باد، دلم گفت که بادا بادا/ با یار بگو و هر چه بادا بادا /کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا/ شب با غم و رنج روز بادا بادا

Alireza
Alireza

آمد سحری ندا ز میخانه ما /کای رند خراباتی دیوانه ما/ برخیز که برکنیم پیمانه ز می /ز آن پیش که پر کنند پیمانه ما

Alireza
Alireza

مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض بکرد : یا شیخ خوابی دیدم بس عجیب ، خواب دیدم گدای سر چهار راه از من کمک قبول نکردی و بگفت که تو تحریمی. شیخ فرمود : کمی دیر خواب دیدی. گامبیا و زامبیا و سنگال نیز ایران تحریم بکرده اند. حیرانم ازاین عجایب تودرتو***دگران را برق بگیرد مارا جرقه ی پتو! و مریدان همی گریستند.

Alireza
Alireza

در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل /بربست مشاطه‌وار پیرایهٔ گل/ از سایه به خورشید اگرت هست امان /خورشید رخی طلب کن و سایهٔ گل

Alireza
Alireza

از چرخ به هر گونه همی‌دار امید/وز گردش روزگار می‌لرز چو بید/ گفتی که پس از سیاه رنگی نبود/پس موی سیاه من چرا گشت سفید

Alireza
Alireza

عشق رخ یار بر من زار مگیر/ بر خسته دلان رند خمار مگیر/ صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی/ بر مردم رند نکته بسیار مگیر

Alireza
Alireza

این گل ز بر همنفسی می‌آید/ شادی به دلم از او بسی می‌آید/ پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش /کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید

Alireza
Alireza

لب باز مگیر یک زمان از لب جام/ تا بستانی کام جهان از لب جام/ در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است/ این از لب یار خواه و آن از لب جام