Alireza
شب ، باد پر شکسته - می رفت و ناله می کرد - مستانه در سیاهی - هر سو کشاله می کرد - در گوشه های تاریک - در سایه های نمناک - می سود پنجه بر سنگ - می کوفت سینه بر خاک - می برد شاخه ها را - بازیکنان به هر سو
Alireza
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم - به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم - معلق و بی انتها عریان می وزم، می بارم، می تابم. - آسمان ام ستارگان و زمین، و گندم - عطرآگینی که دانه می بندد - رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم
Alireza
چه بگویم؟ سخنی نیست - می وزد از سر امید، نسیمی؛ - لیک تا زمزمه ای ساز کند - در همه خلوت صحرا - به روش - نارونی نیست - چه بگویم؟ سخنی نیست
Alireza
گناه را به گردن فاصله می اندازیم - ولی بهار دشمن صبر است - مگر نگفتی : برایم دروغ ننویس ! آن که بر زانوان تو به خواب می رود - کتاب نیست - مگر ندانستی آن چه رابطه را گره کور می زند ، نه طول فاصله - کمبود حوصله خواهد بود ؟
Alireza
من در نفس تو رمزها یافته ام - من با نفس تو زندگی ساخته ام - من در نفس تو یافتم مکیده ای - با خون ترانه ی تو در رگ هایم - درخشک ترین کویر - بی باران
Alireza
آسمان سجاده های رو به راه - و درختان حاشیه ی آب - اذان گفته بودند - که به راه افتادی - سیب های سحرگاهی - به خواب باغچه - افتادند - که در کوچه می رفتی - سایه ای از من دور شد - چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است... صبحتون بخیر ...
Alireza
کمی جلوتر - من آن طرف امروز پیاده می شوم - کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار - کسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید - از آن - طرف کودکی - و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد - کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار