مشکی
یک روز دستت را میگیرم میبرم به رخ ِ تمام ِ درختها و گنجشکها میکشم چشمهای دم ِ صبحت را/ تو هم از خجالت سُرخ میشوی
مشکی
وقتی خیلی بچه بودم تو استخر ِ توپ یه دختر ِ مو خرگوشیه دندون افتاده گازم گرفت از همون شب من از خرگوش بدم اومد..و وقتی اولین دندونه هفت سالگیم جا موند روی یه سیب وحشت کردم
مشکی
ایهاالعشّاق ! سوختم .. لاجرم رقصان ِ رقصانم
مشکی
بیاین بغلم کنید گریه کنم .. / بیاین
مشکی
من میتونم ساعت ها بشینم حمله کردنو تار پیچیدنه یه عنکبوت دور ِ طعمه ش رو تماشا کنم و حوصله م سر نره
مشکی
وای که وقتی اون یه نفر ِ خاص نیست انگار تمام ِ دنیا نیست / دلم حتا به خوابیدنم نمیره / مزخرف میشه همه چی
مشکی
چقد همه چی خاکستریه / یه دفتر ِ صد برگ گریه به خودم بدهکارم
نه از افسانه میترسم نه از شیطان
13 سال و 21 روز و 6 ساعت و 29 دقيقه قبلنه از کفرو نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه مِی خوردن
خدا را میشناسم از شما بهتر / شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد
نمیخواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمیخواهد چُنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی را ازین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی / پریشان تر تویی یا من
وای وای... مشکی بیا یه شب بریم همایُ توی خواب خفه کنیم
13 سال و 20 روز و 20 ساعت و 13 دقيقه قبلهه هه ببین میگم حرص دراری واسه اینه، همین چند دقه پیش داشتم میگفتم دلم میخواد بکشمش
13 سال و 20 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبلدی وونه : )))
13 سال و 20 روز و 19 ساعت و 58 دقيقه قبل