Masih
هز شیش ساعت یه بار باید قرص بخورم، خوبه حالا تو فکره روزه گرفتن بودم!!! اگه قصد داشتم که...
Masih
پی نوشت هم این که از بیمارستان اومدم حال و روزم زیاد خوش نیست!! گاز میگیرم به عبارتی!
Masih
خیلی داغونم خدا... کمکم کن...
Masih
میشه، لطفاً، فقط امشب، نری؟!
Masih
هنوزم وقتی این ساعتهای شب میرسه، چشمم به دره اتاقه... « مسیح ِ من، نمیخوای بخوابی داداش جونم؟! »
Masih
دلم برای لبخند ِ توی ِ این عکسم تنگ شده!
Masih
برایِ چندمینبار، ساعت جیبیاش را نگاه کرد، خیره خیره! اصلن نفهمید که زمان نمیگذرد و ساعتش دوزاده و سیزده دقیقهی آخرین روز پاییز را نشان میدهد.
Masih
اینجا، بارها، حتّی برایِ یک بسته شکلات، گریه کرده بود، او.