Masih
نشد تا بغض ِ چشماتُ، بهخواب ِ قصّه بسپارم... تو ببخش!
Masih
اگه دل رُ به رویایِ تو بستم، اگه از بغض ِ پاییزت شکستم... نمیدونی تو این شبگریهیِ تلخ، هنوز مدیونِ چشمایِ تو هستم...
Masih
اما به انتظار ِ برگشتنِت میمونم، شب تا سحر بهیادت غزلغزل میخونم...
Masih
ساده نبود کوچ ِ تو از لحظههام...
Masih
بهدیدنم بیا، بیا! من خیلی تنهام...
Masih
آغوشِتُ بهغیر ِ من، بهرویِ هیشکی وا نکن...
Masih
تاریک است... پناهَم دِه! پناهگاهیَم نیست تا نفسی تازه کنم...
Masih
چقدر دزدیدنِ نگاه، از چشمانِ تو، لذتبخش بود...
Masih
مُردم از صبوری، از اینهمه دوری...
Masih
دلم از غصّه پُره، اونکه رفته کِی میاد؟! کاش میدانستم که برگشتی در کار نیست... تو رفتهای!
Masih
جمعههایِ تلخ، بیتو مزهیِ زهرمار میدهند!
Masih
بیا وُ من را با خودت ببر، لطفاً!
Masih
شب ِ وحشتانگیز ِ پاییزیست؛ بازهم تو دیر کردهای! میدانم بعد از خواب، به سراغم میآیی...
Masih
نیمهشب ِ سردِ پاییزیست؛ دستهایم یخ زده... دستهایت کو مهربان؟!
Masih
سهراب دروغ گفت که؛"زندگانی سیبیست..." زندگی خیار است! بیبو، بیطعم! درست از روزی که تو رفتهای...
تو ببخش!
15 سال و 9 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 49 دقيقه قبلمیبخشه بهنظرت؟
15 سال و 9 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 47 دقيقه قبلآره
15 سال و 9 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 46 دقيقه قبل