❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي تندبادي ناشنواست،همه شاخه هاي خشكيده درخت زندگاني ما را درهم شكسته اما ريشه هاي زنده اي راكه در دل زنده زمين زنده جان خويش داريم استواري ي بخشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خورشيد به همه آفريده ها مي آموزد كه به شوق نورشان بالندگي بخشند اما اين شب است كه آنان راتا ستارگان مي كشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بوديم وكسي پاس نمي داشت كه هستيم /// باشد كه نباشيم وبدانند كه بوديم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود! بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گم شده راه کودکی اون دل صاف من کجاست؟ دستای پاک و عاشق و ترانه باف من کجاست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو مث ماه قشنگی تو شب شعرای نابم من یه لبخند قدیمی رو لب عکس تو قابم تو مث سیب گلابی مث بیداری تو خوابی عمریه چشمامو بستم یه دفه بیا به خوابم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در نگاهت همه مهربانی هاست: قاصدی که زندگی را خبر می دهد و در سکوتت همه صداها: فریادی که بودن را تجربه می کند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حركت بود . در يك صندلي پيرمرد چروكيده اي نشسته بود كه يك دسته بزرگ از گلهاي تازه در دست داشت. در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود كه چشمهايش دايماً به دسته گل دوخته شده بود . زمان آن بود كه پيرمرد پياده شود. او بطور ناگهاني ، دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : « من مي توانم ببينم كه عاشق اين گلها شده اي و فكر مي كنم همسرم هم دوست دارد كه اين ها مال تو باشند ، من به او خواهم گفت كه گل هايش را به تو هديه داده ام.» دخترك گلها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از اتوبوس پياده شد و از دروازه كوچك گذشت و وارد يك قبرستان قديمي و كوچك شد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش میشد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده و... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست تکيه بر ديوار کردم خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشيند آنکه يار از من گرفت