طلعت دوست بنازم که طلوعش دل ما را
کرده روشن چو فروغ مه و خورشید سما را
ما به هر گل که بخندد به چمن دل نفروشیم
هر که دل داد به ما خود بستاند دل ما را
هر گلی را نبود بوی خوش سوسن وسنبل
تا معطر کند از خود نفس باد صبا را
ساحت خاطر ما دامگه صید هوس نیست
دل عنقاد نپسندد به قفس مرغ هوا را
باید تمام کرد همه چیز را!
همه چیز خوب را برای همه چیز بد!
دیده ها را باید شست؛تا نریزند اشک های پاک بر کوتوله های پینوکیو.
روباه
بد نیست...مثل همه ما است...یعنی خیلی از همه ما!!!
خوب و بد ...زشت و زیبا...بی هوش و با هوش...سبک و سنگین ...راست و دروغ ...طناز و بی ریخت...
دلربا و گیج!
می توانیم باشیم یا نباشیم!
مثل یک روباه
من عاشق آن حال و هوایم!
اینجا و تمام اینجاها...تنها جایی است که من زبان "عشق"را می فهمم!
عاشق آن حیاط
عاشق آن باغچه ها
عاشق آن داد ها
عاشق آن فریاد ها
عاشق آن "تیکه"ها
عاشق آن "بزرگ"ها
"کوچک"ها...
عاشق آن "دو عشق"!
"پنداری"دنیایی در آن خانه بود که امروز نیست!
"پنداری" همین است که هست!!!