دنياي عجيبي است !
زمان را به سرعت از دست مي دهيم و هنوز هم ؛دل در گذشته ها داريم و نمي توانيم از آن دست بكشيم!
در ميان امروز و ديروز هايمان ..ديروز هايمان را مي جوئيم و اين ؛ هي راه رفتن و رفتن ..به جايي نمي رسدو
اينجاست كه ؛كمرمان ..."تا"..مي شود!
خم مي شويم ودر حالي كه تكيه بر ديوار آجري زمان داده ايم ؛آرام آرام ..روي پاهايمان مي افتيم!
كوتاه ..كوتاه و كوتاه مي شويم و ...پشتمان ؛رد پايي از آجرهاي زمان ؛ بر جاي مي گذاريم.
انگار كسي ؛ پشتمان...با گچ ؛خطي كشيده است!
آن چه اكنون در دست داريم براي همين لحظه كوتاه تر از كوتاهي است كه داشتيم!اكنون ديگر نداريم...چون
همان موقع از دستمان ؛ليز خورد و افتاد.
مثل همين لحظه كه چند لحظه بعد ؛مي افتد!
وقتی می خواهی گریه کنی..چه میکنی؟!
اصلا تا به حال به خودت نگاه کردی تو آینه که چه جوری می شوی؟
اصلا تازه گی ها گریه کردید؟
اشک هایت را مزه کردی؟
اصلا میتوانی گریه کنی؟!!
ای خوشا ؛با سوزوساز عشق؛پنهان سوختن !
با غم دل ساختن؛با درد جانان سوختن !
بی صدا؛جان باختن؛پروانه وار از شوق یار
همچوشمع بی نوا؛خندان و گریان؛ سوختن
دشمن شور فراقست؛آب شیرین وصال
ای خوشا؛شوریده دل؛در سوز هجران سوختن!
خوش بود با درد نادرمان پذیری ساختن
بی نیاز از ناز هر دانای درمان؛سوختن!
سرنوشت ماست گویی؛ گاه چون گل در چمن
گاه؛همچون شمع روشن؛ درشبستان ؛سوختن
هرکه چون بلبل ؛ نوایی خوش درین گلشن سرود
روزگاری؛بایدش در کنج زندان سوختن !
خیلی بهش فکر می کنم..نمی تونم بی خیال شم..برای خودم دلیل میارم
طول می کشه..سر خودمُ شلوغ می کنم..از لحاظ احساسی پر از احساسای ضد و نقیض می شم
اما وقتی بگذرم مث کتابای مدرسه... دیگه نمی خونمشون
(( ببخشید بابت تاخیر )) اون روز نبودم ....
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 19 ساعت و 17 دقيقه قبلممنون داداش محمد





13 سال و 2 ماه و 26 روز و 18 ساعت و 55 دقيقه قبل توسط آندروید