#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
گاهی که خسته می شوی ... حتی نای نشستن هم نداری.... نای مردن هم نیست کوچک که بودم....صدای مردی می پیچید که خسته ااام ...... از همه .... و بعد از عمق دلش داد می زد : زندگی ی ی ی ........ بی زاااراز تواااا م گاهی وقت ها ...نمی فهمی که چی دارند می گویند خیلی وقت ها ......... حتی فهم فهمیدن هم نداری...... گاهی وقت ها ..فقط می شوی مانکن همه جا ! خیلی وقت ها خودت هم نیستی گاهی ی ی......... خیلی کم میاری از خودت... نه از دیگری ....... و اینجاست که .....نیستی آن وقت ...می خزی لای موسیقی و میروی سال های دور سالهایی که آمدند و رفتند اگر هم برایت نیامده باشند.. ....می آیند آن وقت .. ... می آویزی به صدایی که دبروز و امروز شنیدی و با آن تاب می روی .. عقب که میروی ...میخوری به گذشته ها جلو که تاب می خوری........... نمی دانی چه می خوری ! آسمان .........همیشه با قلبت ؛بازی می کند از زندگی بیزار می شوی .... یا می پیچی لای پرهای زیبایش و ......... پاهای بی ریختش را نمی بینی درست عین ....عشقت به طاووس ..... و گم می شوی در کائنات وجودت .... ذره می شوی در تارو پودت... هیچ می شوی در کرانه های دور..دوره دور....... وچقدر وقتی میخواهی بلند شی... دست که به زانوت میزاری تا پا...شی .... می بینی ..... خسته ای خسته از این زندگی ........... و می افتی رو تخته سنگی زرد ............ و چشمت می دود ...آن دور دور ها ............. و وقتی چشمت خورد ...به غروبی که آرام آرام ...دامن می کشد .... داد بر می آوری : ز ن د گ ی ی ی ی ب ی زااا ر ا ز ت وااا م
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِ خویش ... سخن ساز می کنیم اما در همه چیز رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
چطور؟
من #متولد 4 #مهر هستم ولی توی شناسنامه ام زده 31 #شهریور
آره خوندم افتخار دادی به ما شهریوریا
شانه هایم درد می کنند کو خدایم ؟ که کمی تسکینم دهد و شانه هایم را ... بسپارم به او
خخخخخ
هنوز سرپایم . بودنش ... به بودنی است که حکم آن خانه کاه گلی زیبا را دارد آن ... دیدنی های خوش رنگ و خوش بو و خوش طعمش آن همه ... قشنگی های خواستنی . نباشد .... همه چیز برفناست ... گم شدن است در بازار کاه و آن خانهء دل را .. تارهایی فرا می گیرد از عنکبوت وروی مبل ها و فرش هایش ... خاکی می نشیند از غبار زمان . و شیشه هایش.. مات می شود از فراموشی . و سقفش .... فرو می ریزد از غم .
عشق هایی که می تواند باعث سلامتی باشد .. پول باشد... خنده باشد ... پدر باشد و وجود مادر... و حتی کفش و شلوار و ماشین و دوچرخه ای و کسی را که دوستش داریم و خیلی هم دوستش داریم.
خودکارم بوی احساس می دهد بوی یاس یاس رازقی فلوت هم می زنی نفس های تب دارم در تن فلوت می پیچدو موسیقی محزون می آفریند. آهنگ غم ..... باران می بوسم و باران بغل می گیرم صدای گذشته در گوشم هوار هوار می کند. کاش زندگی بازی بود ... یادش بخیر .... می دونی ... من اینجا خیلی تنهام وسعت تنهایی منو فقط خدا می فهمه هیچ وقت فکر نمی کردم اسباب بازی خوبی باشم
مرگ پایان کبوتر نیست
کسی #دوستم نداره ........
من آدمی نیستم که بخواهم برای کسی یا چیزی تعریفی کنم وداد بزنم که آهای ی ی ی .... این خیلی خوب است و او ..خیلی عالیست . اگر تشخیص بدهم که کسی یا چیزی عشق و لیاقت سپاس گویی را دارد .. بی هیچ ترس و منتی این کاررا انجام خواهم داد... بی هیچ داد و زادی !
جز درد ... نباید چیزی دید ؛ آن قدر که درد به درد آید . این ... دل می خواهد . درد می خواهد . کوری می خواهد و ؛ عشق می خواهد . فداکاری, بی عشق... شیرینی بی خامه است . بوس, مه گرفته است . شیشهء ترک خورده است . باید عاشق بود و درد داشت و ذره ذره آب شد . باید زد کنار .... باید فتیله را کشید پائین . باید زد دل طوفان ... لال .
از آن بالا می آید مواج ... آرام ...کمی به راست ...یه کم چپ ... آرام آرام .... گاهی یه نیم دور به چپ ... گاهی دو دور راست ... وآرام آرام می نشیند روی خاک روی گلی... روی آب نرمی ... درون حوض آبی حیاط ... زیر درخت
حرف کمی نبود قرار ومدار عشق اما چه فایده – که نفهمیم یار را! ای روح های ناب ! دوباره به پا کنید قدری برای اهل زمستان بهار را !
گاهی که خسته می شوی ...
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 18 ساعت و 42 دقيقه قبلحتی نای نشستن هم نداری....
نای مردن هم نیست
کوچک که بودم....صدای مردی می پیچید که
خسته ااام ...... از همه ....
و بعد از عمق دلش داد می زد :
زندگی ی ی ی ........
بی زاااراز تواااا م
گاهی وقت ها ...نمی فهمی که چی دارند می گویند
خیلی وقت ها ......... حتی فهم فهمیدن هم نداری......
گاهی وقت ها ..فقط می شوی مانکن همه جا !
خیلی وقت ها خودت هم نیستی
گاهی ی ی......... خیلی کم میاری از خودت...
نه از دیگری .......
و اینجاست که .....نیستی
آن وقت ...می خزی لای موسیقی و میروی سال های دور
سالهایی که آمدند و رفتند
اگر هم برایت نیامده باشند..
....می آیند
آن وقت .. ... می آویزی به صدایی که دبروز و امروز شنیدی
و با آن تاب می روی ..
عقب که میروی ...میخوری به گذشته ها
جلو که تاب می خوری........... نمی دانی چه می خوری !
آسمان .........همیشه با قلبت ؛بازی می کند
از زندگی بیزار می شوی ....
یا می پیچی لای پرهای زیبایش و ......... پاهای بی ریختش را نمی بینی
درست عین ....عشقت به طاووس .....
و گم می شوی در کائنات وجودت ....
ذره می شوی در تارو پودت...
هیچ می شوی در کرانه های دور..دوره دور.......
وچقدر وقتی میخواهی بلند شی...
دست که به زانوت میزاری تا پا...شی ....
می بینی ..... خسته ای
خسته از این زندگی ...........
و می افتی رو تخته سنگی زرد ............
و چشمت می دود ...آن دور دور ها .............
و وقتی چشمت خورد ...به غروبی که آرام آرام ...دامن می کشد ....
داد بر می آوری :
ز ن د گ ی ی ی ی ب ی زااا ر ا ز ت وااا م