پاییز هم از راه رسید، این زیباترین فصل خدا، دلم تنگ بود برای بارونای نم نمش، واسه غروبهاش و اون حس و حال منحصر به فردش، واسه رنگ هزار رنگش و واسه باغ بی برگیش...
دلم تنگه واسه حال و هوای سالهای پیش، مهر و مدرسه، دفترهایی که اواخر شهریور خط کشی می کردیم و کتابهایی که همون روزا با کلی ذوق و شوق جلد می گرفتیم، لباس مدرسه که چندین بار قبل از شروع مدرسه می پوشیدیمش و جلو آینه راه می رفتیم، برنامه کلاسی، دوستان قدیمی و جدید، یادش به خیر اون روزا شاید بزرگترین غصه زندگیمون این بود که با دوستمون تو یک کلاس نیفتادیم و مدیر و معاون را انقدر کلافه می کردیم تا بالاخره یکی از مارو جابجا کنن و اون لحظه انگار همه دنیا به کام ما بود. یادش به خیر اون صفا و صمیمیت کودکی
دکلمه پرویز پرستویی:
آب از آب تکان نخورد نه دیدی و
نه دیده شدی...
رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد
غافل از اینکه همین نزدیکی ها
از آب آبی تر است دلی که میمیرید
برای لحنه کودکانه آن
لحنی شبیه مریمی های پرپر
امشبم هم مثل همیشه است
آره
باز هم سر میزند تنهایی
آره
از دوباره میآید دلتنگی
آره
با ندیدنش چه میکنی
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا!
" تــــــــــــــــــــــــو "مهری ,مهربانی,کم نشو از فصل پائیزم
که باید شعر را از برگ دستانت بیاویزم
"تـــــــــــــــــــــو" عاشق باش با من,پنجره خیس است از باران
من اینجا چای را با طعم دلخواه تو میریزم...!!!