شازده کوچولو گفت: سلام
گل گفت: سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید: آدم ها کجان؟
گل" روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود
این بود که گفت: آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد
سال ها پیش دیدم شان, منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان، نه اینکه ریشه ندارند! "این بی ریشه گی, حسابی اسباب دردسرشان شده"!
یه روز یکی دید گل رو ،خواست بچینه تاج سر و
تیزی تیغ ها رو که دید...عقلش بهش گفت که نرو
گل به خار گفت که چرا نمیشی از من ، تو جدا؟؟!
برو میخوام تنها باشم...تو خیلی زشتی به خدا...!!
یه صبح سرد خیلی زود...بوته خار اونجا نبود
با همه عشقی که داشت...با دلی که شکسته بود
چشمای گل یه وقتی دید که دستی اونو از شاخه چید
نگاه گل هر جا که گشت ... بوته خاری رو ندید...!!
درحالی که سلاطین تو بیش از 200، 300 سال سرسرهبازی کرده بودند. گربه نبودیم که... نهنگ بودیم...
سر نهنگ در بینالنهرین، گُردهاش در تاجیکستان و آذربایجان و دُماش در هرات، پاکستان، هندوستان، سینه نهنگ در بحرین، آن سوی خلیجفارس.
در طول این چند صد سال هر بار که به ما زدند شاهان ما در حال سرسرهبازی بودند. یک بار اتفاق افتاد که ایستادگی کردیم، لذتش را هم همه دارند، میچشند. یک متر زمین را هم ندادیم ...
همیشه سعی میکنم به همه #خطاب بدم ... ولی خیلی کم بهم #خطاب میدن ...
13 سال و 1 ماه و 3 ساعت و 17 دقيقه قبلاز این به بعد #فقط به اونایی #خطاب میدم که بهم #خطاب بدن ...