حلاج را که می بردند پای چوبه ی دار، به خواهرش گفتند بیاید برای وداع. او هم آمد اما بدون سربند. مردها بانگش زدند که پس حجابت کو ؟ و پاسخ داد : من جز داداشم مردی نمی بینم
زن نیســــــتم اگـــر زنانه پای عـــــشقم
نه ایستم مــــن از قبیـــــله زلیــــــــخا امـــــــده ام
انقدر عشــــــــقت را جــــــــار میزنم تا خـــــــــــــــــدا برایم کف بزند!