یک سری آدم هایی هستند که آدمن ولی مزاحمن . برای خودشان به قول خودشان کسی هستند ولی برای من مزاحمن .ماشین و زیبایی و حتی قلمی هم دارند اما ...باز هم برای من مزاحم هستن.این آدم ها ... هر روز یادداشت می گذارن تو باده .حرف های خاص می زنند .. بینشان یک سری آدم های معقولی هم هستند .
گاهی وقت ها آدم فکر می کند روزگار ؛روزگار خوبی است .روزگار, خوش یمنی است و روزها ..به این خوشی و خوشی خواهد بود .
گاهی وقت ها آدم آز بس که خودش ؛ ساده و بی پیرایه می بیند خیلی چیزها را و پرده بر عیب ها می کشد ..فکر می کند همه پرده دارن و حرمت پرده و پرده ها را می دانند.از بس لنگ روزگار را نمی بینی ..فکر می کنی لنگی در کار نیست و این جاست که اسیر خواستن می شوی و شیفتگی پیشه می کنی و می تازی ته, ته, راه . خیلی وقت ها وقتی کنار " تاری" ؛ به صدای هر سیمش خاطره ای می پیچد در ضمیرت و هر چقدر این سیم را بیشتر می زنی ..بیشتر می روی ته ته سیم. فکر می کنم باید خیلی چیزهارا دوباره دید.چشم ها را باید ...باز هم گشود و پلک ها را ..کنار زد .
عصرمن ؛عصر شعر های مرده باد؛ زنده باد
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبلدیوان عشق های خاک خورده
عصر من؛ عصرفریادکتک خورده است .
عصرمن؛عصرپول و غلام تازه است .
عصرسلطان وشبان
حرف های تکراری پدر
عصر خوب شد دلم خنک شد
سرنوشت بدون نقطه
مردن در خانهء همسایه است
در عصر من ؛ آشناها گم شده اند.
عصر تکرارتمام تاریخ لای زورق طلاست .
خودم و خودت را می سپارم به خودش!!!
خود خدا !