یادت هست یادهایمان ؟
برگ های خشکیده مان؟
لای کتاب هایمان؟
وه ...که چه زیبا هستند این یادها!!!
لای دفترهایمان راکه باز میکردیم...برگ های خشک ..
پرهای خشک پروانه ها
اینهمه زیبایی
اینهمه طنازی
اینهمه دلربایی
همه را بو می کشیدیم...همه را
ه ه ه ااااااااااااااااااااه ه ه
راه دوری بود...خیلی دور؛ولی تمام شد !
کاش همیشه میتونستیم همه جا باشیم !
کاش همیشه میتونستیم ...خوب باشیم
می دانید چیست؟
ما همه مان ...همیم !
برای همین وقتی هم دور می شویم از هم...دلمان برای هم تنگ می شود
ومن میمانم در این تنگی غریبانه دل !
ما همه از یک روحیم
ریشه مان ...مثل هم است !
چون از یک روح دمیده شدیم !
برای همین ؛ دلمان برای هم ...پژمرده می شود...می خندد؛بال در می اورد یا می رود لای سنگ یا پشت آبشار ...و هی نگران هم می شود وهی نگران هم می شود !
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
13 سال و 2 ماه و 29 روز و 22 ساعت و 1 دقيقه قبلآنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم