دیوانه ی آن لحظه ای هستم که
تمام هوس های نارست را
در بوسه های پی در پی جا میدهی
پر حرارت و داغ؛
و تو با نگاهی که
حکم مرگم را تایید می کند می گوی :
زیر گردنم را فراموش کردی
گاهی آدم به جایی می رسد که دست به خودکشی می زند!!!
نه اینکه تیغ بردارد رگش را بزند... نه...
قید احساسش را می زند... و تو او را بی احساس می خوانی و چه می دانی روزگار با او چه کرده ....
من شرمنده ام از بی عدالتی که کودکی تو را کشت .....
دیوانه ی آن لحظه ای هستم که
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 9 ساعت و 31 دقيقه قبلتمام هوس های نارست را
در بوسه های پی در پی جا میدهی
پر حرارت و داغ؛
و تو با نگاهی که
حکم مرگم را تایید می کند می گوی :
زیر گردنم را فراموش کردی