گاهی وقت ها آدم فکر می کند روزگار ؛روزگار خوبی است .روزگار, خوش یمنی است و روزها ..به این خوشی و خوشی خواهد بود .
گاهی وقت ها آدم آز بس که خودش ؛ ساده و بی پیرایه می بیند خیلی چیزها را و پرده بر عیب ها می کشد ..فکر می کند همه پرده دارن و حرمت پرده و پرده ها را می دانند.از بس لنگ روزگار را نمی بینی ..فکر می کنی لنگی در کار نیست و این جاست که اسیر خواستن می شوی و شیفتگی پیشه می کنی و می تازی ته, ته, راه . خیلی وقت ها وقتی کنار " تاری" ؛ به صدای هر سیمش خاطره ای می پیچد در ضمیرت و هر چقدر این سیم را بیشتر می زنی ..بیشتر می روی ته ته سیم. فکر می کنم باید خیلی چیزهارا دوباره دید.چشم ها را باید ...باز هم گشود و پلک ها را ..کنار زد .
یک سری آدم هایی هستند که آدمن ولی مزاحمن . برای خودشان به قول خودشان کسی هستند ولی برای من مزاحمن .ماشین و زیبایی و حتی قلمی هم دارند اما ...باز هم برای من مزاحم هستن.این آدم ها ... هر روز یادداشت می گذارن تو باده .حرف های خاص می زنند .. بینشان یک سری آدم های معقولی هم هستند .
"همه چیز تلخ بود " لازم بود نوشته بشود و بعد پاک شود .
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 35 دقيقه قبلپس نوشتم و پاکش کردم .
خیلی چیزها ... را باید نگفت .
بی خیال