#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
امیدوارم وقتی می روم ... کسی از من دلگیر نباشد کسی از من زده نباشد و نفرت ... در وجودش نبینم
اگر یک روزی #من نبودم ... آیا #دلت برام #تنگ میشه ؟؟؟
من آدم بی خدایی نیستم با خدایی هم نیستم بد نیستم ........... خوب هم نیستم ......... یک چیزی هستم لای همه این چیزها چیزهایی که هستند و نیستند !
....
اینم یه حرف از جنس نگفتن
کسی واقعا #دوستم نداره ... و #تنهام ......
گر اين نغمه، اين دانه اشك، درين خاك روئيد و باليد و بشكفت، پس از مرگ ببل، ببينيد چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !
رها كن ... رها كن، كه اين شعلهء خرد ... چندان نپايد، يكي برق سوزنده بايد، كزين تنگنا ره گشايد؛ كران تا كران خار و خس مي زند موج !
نفس مي زند موج .... ساحل نمي گيردش دست، پس مي زند موج . فغاني به فريادرس مي زند موج ! من آن رانده ماندهء بي شكيبم، كه راهم به فريادرس بسته، دست فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي، زمان در كنارم عبث مي زند موج ! نه درمن غزل مي زند بال، نه در دل هوس مي زند موج !
پا شم ......بخوابم ؛ زندگی می گذرد عین همین صداهای زیبا و غم ناک بخزم...... پیش گرامم............... در سیاهی شب ............. دست که می کشم بهش................... چشمانم........بی ترس شب خیس و نمناک می شود.......... وای ..............چقدر زیباست .................................................
پاپس کشیدن ............ هنر می خواهد باید .... زیبا رفت به شکلی رفت که در یادها ماند و زیبایی رفتن ....... همچون غروبی شگفت در دل دشت ........ حک شود ! پا که پس می کشی ......... مثل خداوند باش ...! می بینی چه زیبا و در یاد ماندنی .... می برد ؟ !
گفته بودی پیش از این ها : دوستی ماند به گل دوستان را هر سخن ؛ هر کار؛ بذر افشاندن است در ضمیر یکدیگر باغ گل رویاندن است گفته بودم : آب و خورشید و نسیمش .... مهر است باغبان ؛ رنج تا گل بردمد زندگی را چون بهشت تازه ؛ عطر افشان و گل باران کند گفته بودم ؛ لیک ؛ با من کس نگفت : خاک را از یاد بردی .... خاک را لاجرم یک عمر سوزاندی دریغ بذرهای آرزویی پاک را آب و خورشید و نسیم و مهر را زآنچه می بایست افزون داشتم شور بختی بین که با آن شوق و رنج در زمین شوره سنبل کاشتم گل ؟ چه جای گل ؛ گیاهی برنخاست در پی صد بار بذر افشانی ام باغ من ؛ اینک بیابان است و من وندر آن من مانده ام با حیرانی ام پوزشم را می پذیری بی گمان عشق با این اشک ها ؛ بیگانه نیست دوستی بذری ست ؛ اما هر دلی در خور پروردن این دانه نیست یادگاری دیگر از دوست ... برکشیده ازیک بقچه ای !
امیدوارم وقتی می روم ...
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 16 ساعت و 7 دقيقه قبلکسی از من دلگیر نباشد
کسی از من زده نباشد
و نفرت ... در وجودش نبینم