#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
بیزحمت یه #شکلک به متن اضافه کنین جهت رعایتِ قانونِ گروه بند 4 -
گفته بود پيش از اينها: دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند : گفته بودم، ليك، با من كس نگفت خاك را از ياد بردي خاك را لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج در زمين شوره سنبل كاشتم گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست بازهم یک شعر زیبا از " رخ " حرف ها در درونش است که فقط من می دانم و رخ
اما من نیستم اصلا این نیستم که فکر می کنید انگار همیشه باید سوء تفاهم باشد ! انگار همیشه باید؛ همین باشد .... ولی .....خودمان می خواهیم این گونه بودن را من ؛ نه ها .............شما ! من ؛ ورای امواج و نشنیدنم . من ؛ عادت به عادت ....ندارم. ولی کسی داشت ؛ می مانم در همان تنهائیم . دوست ندارم عادت کسی را به هم بزنم . می توان...همیشه کنار ساحل نایستاد . کوهستان و روستا که هست . خانه ای هست ته جنگل.... باده ای هست برای سر کشیدن.... باده ای کهن..... به عمق ؛همه باستان .
"ساکنان ساحل بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ! چه تلخ است قصه عادت ..."
خیلی ها مرا برای چنین ایمان هایم ! رد می کنند. مهم نیست... بگذارید بکنند به قول یکی از دوستان خوبم.. ..هر کس خوشش میاید بخواند؛ هر کس هم... خوشش نمی آید .... نخواند. راستی ... خیلی وقت است از این دوستم هم خبر ندارم هر جا است... کوزه هایش ......... از باران پر باد
این روزها ... خیلی به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم ! در این که چرا مثل یک روح نیامدم ! در این که چرا نشد ...کسی مرا نشناسد ؛ حتی همین چند نفری که مرا می شناسند. این روزها خیلی به این نتیجه رسیدم که " ساده ترین احمق دنیا " هستم . حس میکنم لذتی را که روح یک آفریقایی ساده ؛ در دل جنگل های سیاه می برد ...زیباتر از تمامی فخر و اوج هایی است که ما داریم در این دنیای نقاشی شده مان ؛ برای خودمان هجی ش ...می کنیم. ساده گی روح ...خیلی زیباست نه آئینه می خواهد که بایستد روبرویش و با مو و ابرو و پوست ...تعارف کنی و نازشان کنی ! نه سشوار می خواهد که ببریشان به هر آن سویی که دلت می خواهد و بسازیش برای خودت و دیگران . نه خیلی نه های دیگر که نمی شود گفت و نگفت ! یک حس عریان و یک جاری زیبا ...در دل زمان است . کاش ... هیچ وقت خودم را نقاشی نمی کردم در اینجایی که همه می گویند " مجازی" حقه بازیست !؟ جایی که من جدیش گرفته ام و برای همین ...بقچه بقچه ؛ حرف می شنوم و زبان های کج کرده می بینم که همه برای من "پرت" می شوند و "در" می آیند . برای " ساده ترین احمق دنیا" که اگر نبود...الان می توانست خیلی راحت تر و قشنگ تر از هر زمان جاری خودش ؛ برای خودش بنویسد. اگر فقط خودش بود....رنج دیده شدن و "ای وای " شدن را ؛ نداشت. فارغ از هر چیز و هر کس ...زندگی کردن .... مثل رودخانه ای جاری در دل کشتزارها و کوهها است. من این لذت را از دست دادم ! چقدر زنده می شدم اگر می توانستم " ندیدنی "... بیایم و بروم ! در دل همان کشتزارها و کوهها... و در دل همه کوچه پس کوچه هایی که هست در دنیا ..که می گویم اسمش .... " آدم " است ! آدم ها ...کشتزارها هستند آدم ها ...کوهها هستند صحراهای گم شده در لابلای شترها ...هستند. گنجشک ها و بازها و جغدها و عقاب های ....زیر و روی ابرها هستند گاه ...خیلی دور .........بال می زنند گاه خیلی ......نزدیک ......می رسند گاه ........از نور می ترسند گاه ..........گم میشوند در دل شب هایی که ...همیشه تنها هستند ! گاه ..........دوست داشتنشان را ... مسخره می بینی!!! گاه حتی نمی توانی بفهمی که دوست داشتن یعنی چه! و برای همین .. .سر می کنند در کیسه عشق !!!
کیسه ای پراز پاره پوره های نفس های خوب و بد آدم ها ...که نمی دانند دوست داشتن را چه رنگی است وعشق را چگونه می نویسند و ماندن ... به چه مانده است و رفتن ...به چه سو است ! کاش ....نبود این همه زنجیر و بند و طناب ... که هر یک برای کسی و چیزی انداخته شدند . کاش .. هیچوقت وجودت با " ای وای" چنین می شد و نمی شود ها ....نمی پوسید کاش همان کودک کودکی بودم ...تا می پریدم کوچه و قاه قاه می گرفتم همه را به خنده های جیغ گونه ام. به صفای دل همه کودک هایی که آمدند ...بزرگ شدند ...پیر شدند....و رفتند ! کاش ... خدا آن قدر دلش به رحم می آمد که هیچوقت " قد " نمی کشیدم تا اینهمه دوری را نمی دیدم و این همه پنهان و سیال و حس و بی حسی را ...حس نمی کردم که ریختند جلو ..عقب...این ور..آن ور.. و همه دوروربرم ! کاش هیچوقت نمی شنیدم و حس نمی کردم و زبان در کام می کشیدم... تا "متبحر" نمی دیدنمان! کاش ......هیچ چیزی نبود ؛تا اینهمه شرمنده "کاش" نمی شدم . ساده ترین احمق دنیا بودن...خیلی درد دارد . به اندازه همه دردهای زائیده شده و نشده ای که هست و نیست !
ghabele khabar ko0n!d.... janam pa be mast...!!
آن روز .....وقتی به یاد "خره" افتادم ...........نتوانستم نخندم برای همین گفتم ..............هاهاهاها چه روزگاری ! * عرعر نام یک ساز قدیمی هم است . ** چوبی *** آهنی
چامه ها کز دل و جان بر خیزند شورها در دو جهان انگیزند بی گمان دردل و جان بنشینند سخنانی که زدل برخیزند دل را باید تکاند!مثل یک پتو و حرف ها را باید دید!...مثل غبار های پتوی تکانیده ومن...آن قدر غبار مانده در دل دارم ...که باده کهن آورده ام
وای .........این همه طناب ! چقدر دور خودمون طناب می ریزیم؟ چقدر دوست داریم ؛دوست داشته باشیم !؟ چقدر ؟.............. ما آدمها چرا همیشه دوست داریم دوست داشته باشیم ؟ آخر چرا ؟ چرا همیشه دوست داریم برا ی خودمان ؛دردسر درست کنیم ؟ دلمان را بدیم دست باد و بوران دوست داشتن؟ فکر بد نکنید ها.... عاشق نشدم .اهل این حرف ها نیستم ...ولی تا بخواهید دوست داشتن را می فهمم. اما این وسط یک چیزی هست که همیشه مرا نگران می کند ! ما آدمها همیشه دنبال دردسری برای دل هایمان می گردیم... انگار مرض داریم خودمان را بیندازیم توی چاه و بعد داد بزنیم.... آهای ! کسی اون بالا نیست ؟یکی به من کمک کنه ! قصه ما با خدا هم ؛ عین همین است . همیشه وقتی می رسیم به یه بن بست ....خدا را داد می زنیم . می شویم بنده نالان و ناتوان خدا...که نشسته زیر پای تک درخت صحرا.. و برای همه این خاک زرد ! نی می زند.
خیلی وقت نیست ها ...که نیامدم اینجا ؛ولی الان که رسیدم...حس می کنم خیلی وقته نبودم . تو این نبودن ...دو خاطره خوب از "شاه گلی " داشتم. با بانوی بزرگی که شیفته شمس هستند ؛آشنا شدم. یک دوست از چین آمده بود که قبلا هم یک بار دیده بودمش تو قونیه . دوست چینی من هم از مریدان مولاناست ...چند هفته ای قونیه بود و آنطور که می گفت چشم انتظار من هم بود تا مثل پارسال بروم و با هم سماع ؛ ببینیم. خانم پر جنب و جوشی است که همیشه در حال چرخ زدن در دنیاست و مثل فرفره دور خودش می چرخد.تحقیق جالبی راجع به مولانا دارد که برا ی من؛ بسیار زیباست . به نظرم ؛خواندن نظر یک چینی راجع به مولانا ؛خالی از لطف نباشد . فرا و سوای اینها...من یک "رخ" هم ؛از دست دادم تو این مدت ! ولی تقصیر من نبود . برای همین است که می گویم آدم چرا باید خودش را اسیر "طناب " کند ؟ دنیایی که اینهمه محبت توش است ؛آدمها را به هم وابسته می کند . آنها را به دنبال هم می کشد... مثل یک طناب ؛ می بندشان به هم و هر جا که می خواهد پرتشان می کند وآدم ها چقدرررر......فریفته این قصه ها می شوند !...خیلی یک دوست بسیار عالی ؛ظریف و دوست داشتنی می گوید : "آزادی ؛یعنی آزادی از زمان؛ آزادی از ذهن و
آزادی ...از آرزو " . و من با خودم فکر می کنم این یعنی چیزی که من می خواهم ؟ یعنی زیر زمان نباشم... ذهنم ؛ رهایه رها باشد.. .و آرزو نداشته باشم . این همانی است که او می گوید ولی مثلا می توان با این القای ذهنی مالک او شد ؟ نه ...نمی شود ......او مالکی دارد پیشتر از من هرچند که بگوید مالکی ندارد ! پس در واقع من فقط می توانم در ذهنم ؛ او را داشته باشم . واین یعنی " در بند ذهن "بودن . یا در بند بودن " ذهن " ! برای همین فکر میکنم ما...باید آزادی را درآزادی بجوئیم .چیزی که عملانمی تواند باشد... برای همین .بهترین شیوه.... عشق را منکر شدن است. هرچند ...ته ؛ته ؛ته اون دل صاحب مرده ات ! باورش داشته باشی . ********************************* کاش آدمها عین یخ های سرد بودند. کاش "گرما" معنا نداشت و کاش وقتی می خواستی "حس " کنی ؛... نمی کردی . کاش " خورشید" ؛همیشه برایت "مهتاب" می ماند و فرق شب وروز را ......نمی فهمیدی ! کاش مثل همان بچه گی ها... ...بازهم خیال می کردی ستاره ها ؛دخترهای زیبایی هستند که برایت چشمک می زنند و تو آن قدر برایشان چشمک می زدی ... که به خواب می رفتی . کاش هنوز هم باورت می شد که "گل " ....برا ی دوست داشتن است و نمی دانستی ؛که وقتی می خواهی به کسی بگی " دوست ندارم"... برایش گل زرد ...پرت می کنند ! کاش خیلی چیزهارو نمی دانستی و فکر می کردی ...نمی دانی؛ نه اینکه خیلی چیزهارو ندونی و باز فکرکنی......می دونی ! کاش من خوب می فهمیدم که چرا باید "عاشق " بود تا دیده می شدم. وقتی می خواهم خوب بفهمم...می خزم به نواهای از یاد رفته... می روم لای واژه ها و سوزها و آه ها. می شوم یک سنگ ریز ریز شده.... می شوم یک مشت خاک سوخته.... می خزم ....لای هر چی که در زمان می گنجد... صدا می زنم...صدا را "بردی از یادم .......... دادی بر بادم ..................... با یادت شادم"....... خیلی وقت ها ..صدا است که می ماند .
من میگم .... طناب هارا بندازیم دور ولی نمی شود ! ما آدمها عادت داریم خودمان را ؛پشت همه رویاها ؛ ترس ها و امید هایمان ؛پنهان کنیم . ما آدمها..تشنه مزه خندیدن هستیم دوست داریم رنگ های قشنگ را ببینیم می ترسیم از اینکه ....داد بزنیم سیاه هم ...زیباست ! می ترسیم از اینکه...انگشت طناب خورده به قلبمان ! بی تاج بماند . برا ی خودمان ...قصه می بافیم... قصه های خوب... بدی هایش را می اوریم؛ می گذاریم ...اولش ؛ خوب هایش را می بریم ....آخرش ! مثل سیندرلا....مثل خیلی های دیگر. مثل خودمان که دلداری می دیم همدیگر را به عاقبت بخیر شدن لحظه های آخر عمرمان . ما ...... داخل بازی گیر کرده ایم . هی فرو می ریزیم ... مثل صد تا تکه ...که یکی که افتاد...می افتد روی دیگری و دیگری روی دیگری و آن دیگری ؛روی دیگری............ و بعد تمام می شویم.... انگار هیچوقت روی هم نیفتاده ایم ! من آن قدر بلدم از عشق بگویم ...که باورت نشود ؛ منم ! بلدم آن قدر روی دفتر عشق ؛ خط خطی بکشم که فکرکنی... کار؛کار یک کوچولوی نه ماهه است ! بلدم ...از محبت آن قدر برایت بسرایم ...که فکر کنی ؛خدایشم. بلدم آن قدر دورش را خط بکشم ...که ازم متنفر بشی . بلدم روی برف ...آن قدر قدم بزنم که پاهایم " یخ " بزند بلدم آن قدر زیر باران راه بروم ...که فکر کنی تازه از دریا برخاسته ام ! ولی می دانم که عشق هست.. دوستی هست... مهر را می توان یافت ؛ می توان روی برف هی راه رفت و هی راه رفت و زیر باران ؛ باران تر از باران ...بود . می دانم ...زندگی زیباست ... زیباتر از یک متر تاریک قبر.... که همیشه و سال هاست که میروم و می بینمش و می ترسم از فراموشی نه از مرگ . می دانم مزه "خواب در مرگ" چیست ! می دانم وقتی ؛روزی در یک عصر خلوت پائیز؛ رفتم داخل قبر... چه حسی ...به "حسم"؛دست داد. هنوز هم آن حس را ؛حفظ کرده ام ... می دانم وقتی می پیچم روی دست راستم ...چقدر کم ؛ فاصله دارم؛ با دیوار خاکی اش می دانم وقتی ...سنگ ها را؛ می چینن روی من ؛ تاریکی چقدر خاکیست ! میدانم چه دنیای زیبایی را روی "سرم" گذاشته ام نه "پشت سرم" و برای همه اینها که از دست می دهم.... دلم که دیگر نیست..... بدجوری می گیرد . کاش .... نبودیم و اینهمه نمی فهمیدیم ؛ که در فهمیدن کلی غم است و درد
ولی اگر این کاش ها بودند که دیگر زندگی ؛ زندگی نمیشد ! "رخ " میگفت....تو پری از تناقص ! پر هستی از موج های ضد موج ! درست می گفت... همین ها که نوشتم ... می شود موج های ضد موج ! درواقع ...انسان موجودی پر از تناقص است که اگر نبود ..مهر و کین ؛ درونش نبودند و مهربانی با خشم؛ نمی آمد ! ********************* انسان خودش از مایه ای متناقص درست شده است... خاک و لخته خون و............... روح خدا ! پس تقصیر ما نیست که اینهمه پر از دادو بی داد و هیاهو هستیم نمی شود روی تخته سیاهمان....آنها را پاک کنیم ما خود تخته سیاهیم !
قلم موی و کاسه های رنگ نقاش بدون حس و حال قادر به آفرینشی باشکوه بر روی کاغذی ساده .....نیست
سر هیچی.... بحث و جدل نمی کنم ولی می خوام بگم.... کلمات به خودی خود ؛ هیچی نیستن. حس ...خیلی مهمه همین که من دارم می نویسم ..باید توش حس باشه ؛باید انگیزه بیاد تو دست آدم همین دوست من ....یک دنیا حس پرت میکنه تو وجود من وقتی هست.......یک کهکشان انگیزه برام ؛رنگین کمان می کنه مثلا بزارین واضح تر براتون بگم.... شما میون اینهمه ابرو ...کدومشو دوست دارید ؟ سوتفاهم نشه ها ...هیچ قصد جسارتی نیست ...فقط می خوام بگم حس چیست ؟
یک چیزی همیشه باید برای آدم ها نگران کننده باشد وقتی حس می کنی نگران چیزی هستی ...باید حستو بندازی دور می دانم که این حرف من درست نیست ؛ولی خیلی چیزها ؛خیلی جاها درست از آب در می آید. همیشه من با بقیه فرق دارم ؛ چون حس های من فرق می کنه با همون بقیه! یاحس های بقیه با من فرق می کنه ... من تو خیلی چیزها فرق می کنم با همه و همه هم ....... همینطور تو حس هام که میگن ..... غیر قابل درکه و متضاد تو همین دوستی هام که میگن ....مغرور و یه دنده و لج بازی تو رفاقتم ...که می گن.... نمیشه حست ! کرد تو همین دوستیم که برا بعضی ها ؛عجیب و غریب و جالب و از این حرف هاست بعضی ها هم وقتی سرخوشن با خود و دوستاشون و همه چیز یادشون رفته...وقتی ما پیداشون می کنیم ...هندونه می خوان بزارن زیر بغلمون و هی میگن... آه ..... تو خیلییییییییییییییییییییی مهربونی !
پا شم ......بخوابم ؛ زندگی می گذرد عین همین صداهای زیبا و غم ناک بخزم...... پیش گرامم............... در سیاهی شب ؛دست که می کشم بهش می بینم او غم هایش...خیس ترن ! چشمانم........بی ترس شب خیس و نمناک می شود.......... و ا ی ...................... چقدر زیباست ؛ ناله موسیقی
گلو ... جای بدبحتی است ! جایی است که می خواد همیشه سختی خودش را حفظ کند جایی است که نمی خواد بزاره "بغض" بزنه بیرون ازش ! باید.....بشینی کنار من و صدای ویلون شب مرا بشنوی .. تا بدونی چه می گویم ! آرشه ..که راه می افته ... شب ....با تموم شکوهش ..........با آن بازی می کند واقعا ..می رقصد ستاره های سرد.... غم های انسان های تاریخ را که در طول زمان.. هر شب ؛به آنها دوخته شده و حالا دیگر از یادها رفته اند.... را به یاد می آورند! مهتاب.......... چقدر گریه می کند از اینهمه بود و نبود ما! خیلی........... چه قصه غریبی است این روزگار! چه قصه غریبی است ...
ساکم را بستم می روم سفر............ شاید دیگر نشد باشم..........
بیزحمت یه #شکلک به متن اضافه کنین جهت رعایتِ قانونِ گروه

13 سال و 2 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 46 دقيقه قبلبند 4 -

13 سال و 2 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبل