من ..یه کم شادم!
یه کم پائیزی !
آن قدر که دارم بویش را حس میکنم...چه بویی !
وه !که چه زیباست این پائیز !
تو گذشته های دور که میروم ...می بینم همه میگویند .......پاریز رسید !و می فهمم که پائیز ؛پاریز بود.
حالا که اینجا هستم من فقط پائیز میشناسمش
سومین چرخ زمین در هوا !
چرخی با آهنگی خزیده از پیانو
نوایی زیبا ..از ورای آرشه های ویولون
که ..مال همه است
دختری آویخته با دست ...از سر شاخ !
پسری چمباته بر دریای غم !
پدری شکسته بر هیزم جان !
مادری ویران بر ویرانه ها!
جنگلی ... تنها در میان شاخه ها !
برگ هایی ریخته بر رود هوا !
کوه هایی بر کشیده بر آسمان خاک !
غم هایی نشسته بر دل شاد !
شادمانی ....بر............ سرای باد !
ما؛آدمهای عجیبی هستیم!
مردمانی سرشار از عاطفه و مهربانی.
حتی بر گناه کاران هم رحم می آوریم...ولی انسانهای عجیب تری نیز هستیم !
چون همیشه گذشته ها را از یاد می بریم و برای همین ؛هی به بن بست بر میخوریم و یادها دوباره برایمان تکرار و تکرار و تکرار می شوند !
مثلا همیشه به قول خودمان "عاشق" می شویم !
عشق بازی میکنیم با تصور عاشقانه مان !وبرای همین ؛همیشه عذاب میکشیم...
تار" آه "می زنیم
وبه شادی های گذرایمان ؛ دلخوش می شویم
و روزها که از پی هم می گذرند...می پوسیم.
آن قدر در این سراب خود خواسته مان غرق میشویم که هیچ می شویم...شسته میشویم و چیزی از ما نمی ماند...هیچ چیز !
من خودم این گونه بودن را قبول ندارم.
زیبایی هایش برایم سحرآمیز نیستند
به قصه هایی می مانند که ذات زندگی هستند!
انسان ... دوست دارد قصه بشنود!
دوست دارد همیشه غرق رویا و حس های ناب شود.
واینجاست که قصه ها ؛زائیده میشوند.
اینجا همان جایی است که گاه پیش میرویم..گاه پس می رویم..حتی گاه پس ؛می زنیم و آن قدر در این پس وپیش رفتن و ماندن و زدن ...می مانیم تا "تارها" سپید شوند!
به زمانی می رسیم که دیگر می افتیم...
شکسته می شویم...
ترک بر می داریم...
خرد می شویم...خم می شویم...
خیلی ..........بد می شویم.
و آئینه را می شکنیم !!!
آئینه را ....می زنیم سنگ
سنگ ها بر بند ...
ای هوار از داد
ای داد از هوار
وکنار دیوار خاطرات ...
بر ان کوچهء یاد...
به هوایی که عبور کرده از برمان
می نشینیم بر خاک
می نشینیم بر باد
تا فراموش کنیم ...
قصه خاک بازی یاد هایمان را !
که چقدر دیوانه هم بودیم
که چقدر احمق های هم بودیم!
که چقدر در بر این ؛ سایهء مات
هیچ ماندیم ؛هیچ بودیم و
هیچ هیچ !
بر خلاف خیلی ها که معتقدند !
من "غم انگیز " نیستم.
اما "زبان" غم را بهتر می فهمم
و نوای شادی را بیشتر حس میکنم
اما چه کنم...که نوای "غم" همه جا را در برگرفته است !
شادمانی ها...شادی آور هستند؛اما غم ها چی؟
یک شوکولات "التموس"؛از آن شوکولات های شیرین وغم انگیز آمریکایی دهه 60 میلادی ؛می تواند عین زندگی من و شما باشد!شیرین و غم انگیز !
چیزی بین قصه های شاد و اندوه
یادی از داشته ها و نداشته ها
بودها و نبودها
وقتی چیزی می خواهد برود ؛بگذار برود !
تا وقتی چیزی باتو هست ..اورا دوست داشته باش
وقتی میخواهد برود ...جلوی اورا نگیر!
وقتی برگشت...قبولش کن
ووقتی قبولش کردی.........صمیمانه دوستش داشته باش.
نمیگذارند آدم خودش باشد !
عصبانیم از اینهمه اصرار !
قرار نیست همه بخندند
اصلا چه معنی داره همه بخندند !؟
تصور کن...رفتی جایی و می بینی همه دارند می خندند!
تو هم میخندی؟
خنده به خودی خود؛دهانی است گشوده ...حفره ای است سیاه با دانه هایی از شن های سفید کنار هم ردیف شده !خنده باید روح داشته باشد..
باید بدانی که به چه می خندی
راستش یک مدتی است دوستان اصرار دارند که اینجا باد سردی می وزد
غم افسرده ای می وزد
و بودنش ...اذیتشان میکند !
نمی گویم نمی وزد
نمیگویم سرد نیست
نمی گویم یخ نخواهید زد
نه..نمی گویم
اما این منم...آن هم شما
این من سردم...
و آن ..شمای گرم
بدون من...
شما نیستید..!
بی شما ...من هیچم...
ما در کنار هم ..معنا میدهیم
وقتی دور همیم ...یعنی هستیم ....وقتی نیستیم...نیستیم !
گرما وقتی هست که سرما باشد
من بیزارم از بهاری که بی پرنده باشد
از تابستانی که عرق کرده باشد
پائیزی که توی کوچه پس کوچه هایش..
برگ های زرد..
نریخته باشد.
زمستانی که گرم باشد !
بگذاریم ..هر کس خودش باشد
تو خودت باش
با نور و نواهایت
تو خودت باش
با تارو هواهایت
تو خودت باش با آخرین کلام خدایت
من ..خودم باشم ...با سردهایم..بی فروغ هایم ..بی کلام هایم..و غم های افسرده ام !
بیائید اینجاهایمان ! را کلبه ای کنیم در دل جنگل دور
دور آتشش بنشینیم زانو به زانو
و هیزم هایش را یک به یک ..
هم ..بزنیم !
یکی تو
یکی او
یکی من
یکی ما !
آن وقت خواهیم نشست تا سپیده صبح
و در گوش هم زمزمه خواهیم کرد از حرف هایمان
و دود زیبایی از کنده کلبه مان
به هوا خواهد خاست!
و تابلوی زیبایی خواهیم شد در دیوار وب لانه هایمان !
من دیوانه ؛ بر هر عاقل فرزانه می خندم
بهر فرزانه کو خندد بهر دیوانه ؛ می خندم
هر آن بی ذوق و بی شوقی که زد لاف از خردمندی
برآن بی مایهء بیچارهء پر چانه؛ میخندم
یکی از عقل مینازد؛ دگر بر عشق می تازد!
براین خامان از عشق و خرد بیگانه؛می خندم
دلی کز عشق خالی شد؛برآن ویرانه می گریم
سری کز ادعا پر شد؛برآن انبانه می خندم
به مستی ؛چارهء غم کن!که من از دولت صهبا
چو مینا ؛بر بد ونیک جهان؛رندانه می خندم
بسا پیمان که می بندم بروز؛از بهر ترک می
چوشب شد؛ بر همان پیمان؛به یک پیمانه میخندم
* * *
چو می بینم که جان بازد؛بگرد شمع پروانه
برین جانباز می سوزم؛برآن جانانه می خندم
حدیث شمع و پروانه کهن شد؛در جهان نو
درین دنیای پر افسون؛بدان افسانه میخندم
اگر دندانهءقصری؛فرو خواند بدل پندم
ازین اندرز می لرزم؛برآن دندانه می خندم
و گر ساقی به میخواران کند ناز؛از پی جامی
برآن هر جایی افسونگرفتانه می خندم
چودر زیر عبای شیخ؛سبحهءتزویر
گهی بردام صیادو گهی بردانه می خندم
یکی می گفت:"مجلس خانهءملت بود"گفتم:
"گهی بر خانه؛گه بر ریش صاحبخانه میخندم"
*
بسیلی؛صورت نیلی؛چو آتش سرخ میدارم
زهشیاری پریشانم؛از آن مستانه می خندم
بسوز ایدل !بر این دنیای بی سوز و گداز ما !
مگو د...!به سوزشمع یا پروانه می خندم
هیچ حس کردید اینجا چه جور جایی است؟
همین جا که بهش می گوئیم "وبلاگ".
حس میکنم اینجا دنیای خاصیه !
با یه دنیا آدم..یه دنیا حس ..
کلی دنیا توی اینجاست
با نفس های بی شمار!
یکی عاشق می شود !
یکی متنفر می شود!
یکی شاد..
یکی به قول همه تان ....غمگین !
یکی "دلقک"
یکی "قاه قاه " می خندد
یکی دنبال شکسته های خاطراتش است
یکی کودکی هایش را می جوید
یکی اشک هایش را
یکی بوهای قشنگ می خواهد
یکی خار است
یکی گل !
یکی پست
یکی پاک
یکی ...هم چنان چشم انتظار است !
و ما همه ...دنبال "یک" چیزی هستیم ...
یک چیز خوب....که بتواند "پرمان" کند...
با حرف
با ناز
با قهر
با اخمی در چین پیشانی
چشمکی ؛ در گوشه چشم
دستی ..مشت شده
مشتی ..وا شده
قلب هایی غرق در تلپ تلپ هایی بی قرار
وای ..که چقدر اینجا حرف است برای گفتن و شنیدن
برای زدن و در رفتن !
برای همه چیز...
همه چیز های یک زندگی زشت وزیبا
و ما با تمام اینهمه دارا...
با تمام این همه بودن هایمان
متلک هایمان
تیکه های مان !
و دوستی ها و شادی ها و جدایی ها و غم هایمان..
با تمام اینهمه شانه به شانه ماندن هایمان
کنار هم بودن هایمان
زانو به زانو نشستن هایمان..
فردا اگر یکی از ما دیگر اینجا نیاید...چه می شود؟
من اگر فردا نباشم و فرداهای دیگر ....
تو اگر نیایی و دیگر نباشی....
ما در اینهمه بودن هایمان....فراموش خواهیم کرد بودن هایمان را !
یادمان خواهد رفت که "او" بود !
ما به هم ...عادت میکنیم.به بوهای هم؛ حرف های هم؛لحظه های هم؛ما به باهم بودنمان ...عادت میکنیم و در این عادت..آنچنان غرق می شویم که" بازی آخر "را ؛ از یاد می بریم.
که روزی دور می مانیم از هم
بند کفش هایمان باز خواهد شد و تا زانو بزنیم ببندیم...هیچ کس نیست !
تو هیچ وقت نخواهی فهمید بر سر من چه آمده است !
من هیچوقت نخواهم فهمید ...کجای یادم !بودی
ما ..انگار درون گردابی هستیم که دور هم می چرخیم و می چرخیم
کنار هم ...شانه به شانه هم
خوب و بد
شاد و غمگین .........هر چه که هست؛ دور همیم
و یک روز این گرداب مارا خواهد بلعید
یک به یک ...دانه به دانه
و دیگر کسی نخواهد ماند !
بیائید ...با هم ؛ بهتر از این ...بیشتر باشیم !
بیائید باور کنیم که چه زود دیر می شود برای همه مان؛همه چیز !
من هنوز هم برای خیلی های زیبای این دوران کوتاه....دلم می گیرد
چین به پیشانیم می افتد وقتی یادم می آید که شاید میشد بهتر از این بود..بیشتر از این...خوب تر از الان و راضی تر از دیروز !
نمی دانم چرا مرا با " بزرگ" ؛متر کرد !؟
اما من "بزرگ" را دوست دارم
واین جالبه که باز کسی ؛به هویی به ذهنت اومده که منم دوستش دارم
قصه جالبیه که من همیشه و حتی در اوج گرفتگی ها !در اوج داشتنت بودم ...اینکه هستی و مستی !
اینکه زیباست همه چیزت و خاطرات و یادهایت
اینکه من ..عجیب ترین ها را دارم
یک دوست که هیچوقت ندیدمش ...
و یک " گره" ..........که کرور کرور مرد جنگی ...قادر به باز کردنش نیست..
سالها بگذرد که روزی چند
این همه دوستان ؛ به هم برسند
همه خندان و خوشدل و خوشروی
همه خشنود و خرم و خرسند
همه دلهایشان پر از شادی
همه لبهایشان پر از لبخند
اینچنین روزها؛ ندارد یاد
گرچه ؛ بس روز دیده چشم سهند
اینهمه نغمه های جان پرور
کی ز تبریز گشته بود بلند؟
ای رفیقان ارجمند و عزیز!
بشنوید از من ؛ این یکی دو سه پند
قدر این روزهای خوش دانید
دیر دیر آید؛این شکار به بند
بهر شکرانهء چنین ایام
بیخ بیگانگی,بباید کند
........
..................
شعر های پائیز... سحر آمیزند
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 2 دقيقه قبلحس هایش.....به خوابت میبرند
کلاف هایش ....با کلاغ هایش می آیند
با کلاس هایش
بچه هایی ...با لپ هایی پر از خنده