ومن اینجا را ترک خواهم کرد
به زودی ...در, این سرای را ...قفل خواهم زد
تا دگر بار جای دیگر
کلبه ای باز کنم ...از برای دل, تنهایی خویش
خانه ای با فانوس
فانوسی از جنس حریر!
جنس دل
فانوسی از عطر آه
و..آن را بر میخ,در,این ...کلبه خویش
در ته,آن ...جنگل سبز
می آویزم...تا دوستان ...یک به یک
سر بزنند ...کلبه تنهایی من !
می گشاید هر دم از شهر و دیار تازه ای
بر رخ جان و دلم؛ از درد وغم؛ دروازه ای
می دمد هر شب ؛ زجان زارم؛ آزار نوی
می رسد هر روز بر تن؛رنج و درد تازه ای
میکنم ؛هر شب ؛ از درد و محنت ناله ای
می کشم هر روز تا شب؛ از کسل؛ خمیازه ای
....................................................
............................................
..........................
....................................
من عاشق آن حال و هوایم!
اینجا و تمام اینجاها...تنها جایی است که من زبان "عشق"را می فهمم!
عاشق آن حیاط
عاشق آن باغچه ها
عاشق آن داد ها
عاشق آن فریاد ها
عاشق آن "تیکه"ها
عاشق آن "بزرگ"ها
"کوچک"ها...
عاشق آن "دو عشق"!
"پنداری"دنیایی در آن خانه بود که امروز نیست!
"پنداری" همین است که هست!!!
"پنداری" همین است که هست !
"دایی جان ناپلئون"یادتان است؟
مرحوم فنی زاده ؟
امروز داشتم فیلمش را میدیدم...یعنی پارسال بود که میدیدم!اما پنداری همین امروز بود که می دیدم!!!
مرغکی در دل من ؛می خواند
که زبان من و دل می داند
روز و شب؛با دل غمدیدهء من
قصه ها از غم خود؛ می خواند
این ؛نه آن بلبل دیوانه وش است
که تمیز گل و مل؛نتواند
این ؛نه آن طوطی آموخته است
که سخن های کسان میراند
این ؛نه آن مرغک با روی و ریاست
که دم خویش؛همی جنباند
این؛نه آن پوپک شانه بسر است
که سرو شانه؛همی پیچاند
این؛نه آن چلچلهء زودپر است
که دل یار؛همی گریاند
این ؛ نه آن بوم؛که با خندهء شوم
اهرمن را بجهان؛خنداند
وین؛نه طاوس خودآرا که دمش
همه را سوی هوس؛می خواند
*********
دانی این مرغ کدامست؛که کس
نتواند که بدل ننشاند؟....
مرغ عشق است؛ که با نغمه خویش
دل هر صاحب دل؛بستاند
روزگاری ؛بدل و جان همه
پرتو شوق؛همی تاباند
این همای ازلی؛در دل من
سال و مه؛ بال همی افشاند
**********
ای دریغا؛که سرانجام؛چوما
روی در خاک؛همی پوشاند!
...!عشق بمیرد؛لیکن
گور او در دل ما ؛میماند
به دوست داشتن ...بیشتر واقفم تا عشق ورزیدن.
به بیانی ..بعضی وقت ها می توان هر دو را ...یکی دانست!
برای بعضی ها ؛ اولی بعد از دومی می آیدو برای بعضی ها دومی قبل از اولی!ولی برای من ؛ همان اولی ...اولی هست و بس.
چیزی که در وجودت...انگیزه بیافریند
چیزی که در وجودت...شور سازد
چیزی که در وجودت ...نوا دارد
چیزی که در وجودت ...نور می تراود
چیزهایی هستند که زیبا و دیدنی و دوست داشتنی هستند.
دوست داشتن...یک رنگی است.
دوست داشتن ...همیشه عشق داشتن نیست.
یه جورایی عشق داشتن است! ولی نه همه جور !
ما آدم بزرگ ها!؟چرا این قدر با خودمان هم تعارفی هستیم!؟
می خواهیم بخندیم...می ترسیم
می خواهیم گریه کنیم...می ترسیم
می خواهیم لذت ببریم...می ترسیم
می خواهیم راحت باشیم...باز هم می ترسیم
می خواهیم بترسیم...باز هم می ترسیم!
این همه ترس!؟
بعد که "جا" عوض می کنیم...یعنی یک روز می رویم به یک دهکده قدیمی و تر و تمیز...دیگر نمی ترسیم!
عادی می شویم...عین "خودمان".
خود خودمان ! می شویم.
روزگار بدی شده است!
حتی باید ذات خودت را هم تغییر بدهی!
آن چه را که میخواهی...نباید بخواهی!حداقل نباید به زبان بیاری..حتی اگر دلت برای پدرت ؛تنگ شده باشد!
اسیر قید و بندهای شغلی بودن...بدترین لذتی!است که میتواند گریبانت را بگیرد.
باید همیشه لبخند بزنی...مهم نیست می شناسی یا نه؛فقط لبخند بزن!
اما من نمیتوانم این طور باشم.برای همین ؛ به راحتی که نه...اما به زیبایی گریه می کنم !آن هم به یاد پدرم؛
که حالا دیگر نمیگوید درست فکر کن همیشه...خوب باش و خوب بمان.
وقتی می خواهی گریه کنی..چه میکنی؟!
اصلا تا به حال به خودت نگاه کردی تو آینه که چه جوری می شوی؟
اصلا تازه گی ها گریه کردید؟
اشک هایت را مزه کردی؟
اصلا میتوانی گریه کنی؟!!
باید تمام کرد همه چیز را!
همه چیز خوب را برای همه چیز بد!
دیده ها را باید شست؛تا نریزند اشک های پاک بر کوتوله های پینوکیو.
روباه
بد نیست...مثل همه ما است...یعنی خیلی از همه ما!!!
خوب و بد ...زشت و زیبا...بی هوش و با هوش...سبک و سنگین ...راست و دروغ ...طناز و بی ریخت...
دلربا و گیج!
می توانیم باشیم یا نباشیم!
مثل یک روباه
جانور دلفریبی است !
زیبا و خوش دست!
مثل یک توپ نرم و کشیده می ماند.
با چشمانی خمار و طنازی دلربایی که بی نظیر است!
همیشه هم زیبا می آید و سحر آمیز می رود.
یک لحظه سریع به تو نگاه می کند ...و بعد با چشمانی کشیده! انگار که به دنبال مست کردنت باشد..به آرامی سرش را می دزدد و با بدنی خوش فرم!آرام و با متانت یک " روباه اشرافی" می رود!
آرام و کشیده...
وتنها چیزی که باقی می ماند دم نرم و خوش حالتی است که آن نیز...ناپدید می شود!
ای که عشق من و شور من و سودای منی
می من؛مستی من؛ساغرو مینای منی
تا تو مینای منی ؛خاطرم از مستی شوق
همچو مینوی برین است و تو حورای منی
تو ......................
..............
گاهی وقت ها ؛آدمها وقتی می خواهند کاری بکنند ...چیزی بگویند...بکشند...بنوازند...ویا بنویسند؛یخ می زنند!
وا می روند؛بهت شان می زند و نمی دانند چه کنند!؟
این گاهی ها ؛کم نیستند!
آدم میترسد که جور دیگری دیده شود!
و یک چیز "خوب "را از دست بدهد
یک چیز عالی...خیلی خوب ؛که مثل عتیقه های دور و دراز میماند
چیزی ... که همتا نداشته باشد!چون چشمت میخورد به شعری که سالهاست با توست و می ترسی بخوانیش!
ومن اینجا را ترک خواهم کرد
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 8 دقيقه قبلبه زودی ...در, این سرای را ...قفل خواهم زد
تا دگر بار جای دیگر
کلبه ای باز کنم ...از برای دل, تنهایی خویش
خانه ای با فانوس
فانوسی از جنس حریر!
جنس دل
فانوسی از عطر آه
و..آن را بر میخ,در,این ...کلبه خویش
در ته,آن ...جنگل سبز
می آویزم...تا دوستان ...یک به یک
سر بزنند ...کلبه تنهایی من !