دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
روز که پا می شوم ؛ شعله های نور هست .
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 49 دقيقه قبلشب ... دایره ای از نور دارد .
از نور آفتاب و مهتاب ؛ نورها در هم می لولند .
راز نور در فوران است .
در جوشش برخاسته از قدرت زوال ناپذیری که گرم
است و می تواند همه جا بتراود و از آب ؛ مه
بسازد و از یخ ؛ آب .
وقتی خورشید پشت مهتاب است .... ماه در آسمان
می درخشد
وقتی ماه نباشد ... خورشید سرد است و ماه یخ می
زند
زیبایی ماه ... قدرت آفتاب است و آفتاب؛ محو غرور
مهتاب .
این ...راز جاودانگی است
و زندگی ما ....
با پیوند آسمانی این دو سبز می شود .
خداوند راز بودن را به این بزرگی پیش روی چشم ما
گذاشته است وما همچنان در پی راز عشق می دویم !