مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر 6 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
پرسپولیسم.. یادت باشد..که صاحب تمام آن دستهاتویی که بارقص پرچم های سرخشان سربلندیت رافریاد می زنند.. یادت باشدکه دل تمام آن دل های سرخی هستی که نبض دل وروح شان ازعشق بانام بزرگت پرشده.. پرسپولیس من.. من ازبی قراری واژه هایم دراین هیاهوی به پاشده نمی ترسم.. ... ازفردایی که سهم خندیدنم راخودت مشخص خواهی کردهم همینطور.. من اصلاترس رابی خیال شده ام !!..وقتی محبوبیت توبه دنیاثابت شده..وقتی دردل میلیونهاآدم انقدربزرگ شدی که حتی واژه هارابرای نوشتن ازتوکم می آورم...ای همیشه قهرمان دردلم!فقط یک چیزمیخواهم.. که خودت باشى باشی..!! که هفته اول برای دل من وما..برای یک ملتی که سهم دلشان ازتودیدن خندیدنت هست ..فقط خود خودت باشی.. پرسپولیس من..!! فقط یک چیز............هفته اول تراكتور رابه آتش بکش..!!!ا
بسیار کسانی که نخست میمیرند اما سالها بعد به خاکشان میسپارند. بسیار کسانی که نخست به خاکشان می سپارند اما سالها بعد میمیرند وکم نیستند کسانی که نه میمیرند ونه به خاکشان نیازی هست
شخصی می خواست پسرش را زن بدهد . یکی از دوستانش گفت : «حالا زود است بگذار کمی بزرگتر شود ». آن شخص گفت : «اگر بزرگ تر شود ، عاقل تر می شود و دیگر زن نمی گیرد».
مال برای آن است که انسان در طول زندگی از آن استفاده کند و در آسایش بسر برد. عمر ، برای جمع کردن مال نیست ، از عاقلی پرسیدند : «خوشبخت کیست و بدبخت کیست؟»گفت : «خوشبخت کسی است که خورد و کاشت و بدبخت کسی است که مرد و اموالش را به جای گذاشت».
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر 6 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
13 سال و 2 ماه و 10 روز و 20 ساعت و 31 دقيقه قبلدر بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»