دردل من چیزی ست ...
مثل یک بیشه ی نور...
مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ...
بروم تاسرکوه دورها آوایی ست ...
که مرامی خواند!
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و
در گوش برگی كه خاموش خاموش
می سوخت گفتم :مسوز این چنین
گرم در خود مسوز ،مپیچ این چنین
تلخ بر خود مپیچ ...
كه گر دست بیداد تقدیر كور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ .
مذاکره و بحث با #خواهرم بدون نتیجه پایان یافت ...
13 سال و 2 ماه و 9 روز و 23 ساعت و 28 دقيقه قبل