به ستوه آمدم از اين شب تنگ
ديرگاهي ست كه در خانه همسايه من خوانده خروس
وين شب تلخ عبوس
مي فشارد به دلم پاي درنگ
ديرگاهي ست كه من در دل اين شام سياه
پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاويز كه مي آيد نرم
محو آن اختر شب تاب كه مي سوزد گرم
مات اين پرده شبگير كه مي بازد رنگ
آري اين پنجره بگشاي كه صبح
مي درخشد پس اين پرده تار
مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس
وز رخ آينه ام مي سترد زنگ فسوس
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار
خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ
ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من
ای با تو من گشته بسیار
درکوچههای بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبندهی استجابت
در کوچههای سرور و غم راستینی کهمان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچههای نوازش
در کوچههای چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچههای مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچههای نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز میماند
افسون پاک منش پیش میراند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
روشنترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیهگاه و پناه
غمگینترین لحظههای کنون بینگاهت تهی مانده از نور
در کوچهباغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچههای چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
که شبفروز تو خورشید پاره است؟
در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ ز انگشتان قلم
مي زند حرفي به دست خود رقم
گفت اي مفتون شيدا چيست اين
مي نويسي نامه سوي كيست اين
هرچه خواهي در سوادش رنج برد
تيغ صرصر خواهدش حالي سترد
كي به لوح ريگ باقي ماندش
تا كسي ديگر پس از تو خواندش
گفت شرح حسن ليلي مي دهم
خاطر خود را تسلي مي دهم
مي نويسم نامش اول، وز قفا
مي نگارم نامه عشق و وفا
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
ناچشيده جرعه اي از جام او
«عشقبازي مي كنم با نام او»
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت.

13 سال و 2 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبلیادش بخیر ...

13 سال و 2 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 15 دقيقه قبلیه زمانی من #فعالترین کاربر #پسر #دنبالر بودم
و
#آینور #فعالترین کاربر #دختر #دنبالر
هی .. یادش بخیر
بانو >>>
13 سال و 2 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 15 دقيقه قبل