#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
فنجان چای من ؛ همیشه با من است . دست که بردم بردارمش ...دیدم ستاره روی موج چای ... موج می زند ! گفتم آی ناقلا ..... کی آمدی من ندیدمت ؟! خندید و چشمکی زد و موج زد یه هویی دلم گرفت بغض سیاهی دوید درونم و گیر کرد گلویم فنجان را زدم دیوار همسایه ... پ اااا ق ! بلند شدم .... رفتم اتاق .... و کلید را زدم ... چراغ ... خسته و با دهن دره ای عمیق .... چشم هایش را بست آمدم تراس ... روی صندلیم نشستم ... آن گوشه حیاط .... صدای جیر جیرک می آمد گاهی وقت ها ... وقتی تنها بودم .... تنهایم نگذاشته است ! درته تاریکی شب ...... من بودم و صندلی چوبی من و جیرجیرک آواز خوان من
#خدایا .. مگه چه بدی به درگاه تو و بنده تو کردم که #کسی #دوستم نداره و #تنهام ..........
دلم باران می خواهد زیر شیروانی خانه پدر .... با تاق تاق باران ..... که می خورد بر بام شیروانی و من روی کف اتاق شیروانی دراز کشیدم و از پنجره ترک خورده که با چسب به هم چسبانده ام .. بیرون را نگاه می کنم ... وشاخه های درخت آلبالو ...پشت پنجره زیر باران می رقصند و از شادی آبی که خدا به آنها می پاشد ... مست ومستانه ...قاه قاه می زنند و باران ... از دل ابرهای سیاه ....دوان دوان ... می آید و خودش را میزند به شیروانی و پنجره چسب خورده تا من همچنان در رویای بارانی خودم ... خیس بشوم . یاد روزهای خیس ... بخیر
چرا خیلی ها .... هم را درک نمی کنند ؟ چرا درک ها ؛ اینقدر ... پروانه اند ؟ چرا سفره .... این قدر تنها است ؟ چرا نان ....... این قدر ترشیده است ! چرا ...کسی به فکر " چرا " نیست ؟ چرا هر وقت با کسی می خواهی حرف بزنی... ماسک می زند ؟ چرا اینهمه دروغ ... اینهمه دغل.... اینهمه رنگ ... اینهمه دل های سنگ ؟ چرا نشستن .... زیبا نیست ؟ چرا همه می دوند ... می خزند ... چرا زیبایی کثیف است ! چرا کثافت ... این قدر دلرباست!؟ چرا سبزه ؛ آبی است؟ چرا ...زمین خالی است ؟ چرا دیدن ... این همه سخت است و کور بودن ... لذتی دارد ؛ که نپرس ! چرا همش فیلم .. فیلم ..... فیلمیم !؟ به کجا می خواهیم برسیم ؟ ابنهمه دروغ و فرار و مکر.... از برای چیست .... ای دوست ؟
این روزها ...زیاد خوش نیستم گاه فکر می کنم ..زیادی در اینجا حر ف می زنم گاه به ذهنم می آید که اینجار را با تمام ساده گی های احمقانه اش؛ گم کرده ام . خیلی وقت ها ...از دو رویی آدم ها ... دلم می گیرد گاه ..می دانم که بعضی ها هم فکر می کنند ... اینجا "دورو خانه" است از اینکه ما آن قدر خودمان را سبک می کنیم که هر نازنینی میآید ...هر چه می خواهد می گوید و می رود... بهت مان می زند !
آن دورها ......... هنوز ...لبی روی ساز دهنی کشیده می شد و من با ساز دهنیم شرط بستم که یک زن ؛ آن را می نوازد .... چون مردها "ریز" را زیاد دوست ندارند .. !
آن شب که " جنگل ابرها" بودم.... شب جالبی بود نسیمی ....... آرام لابلای برگ ها ... زیگزاگ می زد ماه..... شیطون بود و شیطنت می کرد ... و لای ابرها قایم می شد و از پشت یکی دیگر بیرون می امد . از دور دست ها .... صدای ساز دهنی می آمد ومن ساز دهنی قرمزم را از لای پتو بیرون آوردم و دراز کشیدم و گذاشتمش روی پیشانیم و سردی ورق فلزیش را حس کردم انگار تبم را بعد از یک روز رانندگی ناشیانه ! داشتم ؛ می گرفتم. چقدر بالابود !
هر وقت جمله #خداحافظ #برای #همیشه را نوشتم ... بدان دیگه نمیام اینجا
مهربانی را ازیاد می بریم چقدر بد می شویم ..... خیلی باور کن خیلی بد می شویم سایه هایمان را ....... که روزی درختان سبزی بودند برای هم ....
ولی واقعا " مردها " نمی توانند " زن " ها را درک کنند ؟ مشکل خانه ...همان مرغ و تخم مرغ و گوجه و نان و پنیر است ؟ پس قلب ها چی ؟ حس ها ؟ دست ها چه؟ اینهمه تب ولرز چه؟
ای دل ریش مرا بر لب تو حق نمک حق نگه دارکه من می روم الله معک تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک در خلوص منت ار هست ... شکی تجربه کن کس عیارزرخالص نشناسدچو محک گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد وما نه دو دیدیم و نه یک بگشا پسته خندان و شکر ریزی کن خلق را از دهن خویش مینداز به شک چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک چون برحافظ خویشش نگذاری باری ای رقیب از بر او یک دو قدر دورترک حافظ شیرین سخن
ما به هر گل که بخندد به چمن دل نفروشیم هر که دل داد به ما خود بستاند ... دل ما را
و من ؛ چند روزی است می پرسم برایت ...چه رنگی بودم ؟!
فنجان چای من ؛ همیشه با من است .
13 سال و 2 ماه و 16 روز و 19 ساعت و 3 دقيقه قبلدست که بردم بردارمش ...دیدم ستاره روی موج چای ... موج می زند !
گفتم آی ناقلا ..... کی آمدی من ندیدمت ؟!
خندید و چشمکی زد و موج زد
یه هویی دلم گرفت
بغض سیاهی دوید درونم و گیر کرد گلویم
فنجان را زدم دیوار همسایه ...
پ اااا ق !
بلند شدم ....
رفتم اتاق .... و کلید را زدم ...
چراغ ...
خسته و با دهن دره ای عمیق .... چشم هایش را بست
آمدم تراس ...
روی صندلیم نشستم ...
آن گوشه حیاط .... صدای جیر جیرک می آمد
گاهی وقت ها ... وقتی تنها بودم ....
تنهایم نگذاشته است !
درته تاریکی شب ......
من بودم و صندلی چوبی من و جیرجیرک آواز خوان من