#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
ما محبت ها را می دزدیم ؛ اما نگه نمی داریم . ما آدم هارا با تمام چمدان های احساس شان ... می دزدیم . راهزن, درهء دل ها هستیم و تفنگ "در " می کنیم به هرجایی .. به هر بیشه و نیزاری ... به هوای, دلی که هست ... و می شکافیم ته آن دل را .. به تیشهء نامردی و حس های بی حس مان و نعره می زنیم در درد عمق بوته ها ... از دردی که می کشیم .. از رنجی که می بریم .. از یادی که داریم . عاشق هم نیستیم ... رمز دل هم را نمی دانیم و حال نداریم رازش را بکاویم به مهر .. و می خزیم لای آتش .
ما زندگی مان را معنا نمی کنیم . خیلی وقت ها دنیای ما .. مال, خودمان نیست . عاریتی از این وآن است . یک نوع دزدی به پاتلت آدم هاست و آن قدر در این دزدکی دزدیدن هایمان ؛ دزد شده ایم ... که خدا هم دهانش باز مانده است از دزدی ما .
شده تا حالا حس کنید بدون چیزی ؛ چیزی نیستید؟ شده سال ها انتظار چیزی را داشتید ...... و نبود . نبود .... و ... نبود ................ تا وقتی که افتاده بودی حیاط .... دم در, چوبی, خانه و نای, "آه" هم نداشتی و صدای خوردن سنگ روی چوب آمد و دررا باز که می کنی... بوی قدیمی ها می آید .. نسیم یادها می پیچید توی حیاط وته صدایی ؛ خیز زد از ته دلت آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا ؛ حالا که من افتاده ام از پا ... چرا و در را ببندی .. وپشت بدهی به در و ترق ترق, چوب های, ترک خوردهء " در " با هق هق گریه هایت بیامیزد و آن گوشهء حیاط ... درخت ها در تاسف این درد ... موهای سبز خود را با نسیم سرگردان باد؛ تکان دهند و بلبل ... آن ته گوشهء حیاط .. کنار حفرهء ,گلی, دیوار, کاه گلی ... در دلش بخواند ؟
خواستن .... یک چیزیست نخواستن ... چیز دیگر گاهی باید ؛ فقط خاموش بود مثل یک ببر .... آن سوی مه
اشک های آدمیان ! آه ؛ اشک های آدمیان ! جاری می شوید در موسمی دیر و زود نادیده می چکید بی خبر می رهید پایان ناپذیرند چه بی شمار سرریز می شوید چنان که باران شبانگاه به پائیز خاموش
عصرمن ؛عصر شعر های مرده باد؛ زنده باد دیوان عشق های خاک خورده عصر من؛ عصرفریادکتک خورده است . عصرمن؛عصرپول و غلام تازه است . عصرسلطان وشبان حرف های تکراری پدر عصر خوب شد دلم خنک شد سرنوشت بدون نقطه مردن در خانهء همسایه است در عصر من ؛ آشناها گم شده اند. عصر تکرارتمام تاریخ لای زورق طلاست . خودم و خودت را می سپارم به خودش!!! خود خدا !
بعضی ها خیلی آشغال تشریف دارن ... و براشون متاسفم ....
باید حس داشت و حس های مشترک داشت . مهم نیست قیافهء ما چگونه است ... شکل گوش هایمان با هم نمی خواند ... لب هایمان جورواجور است ... دست هایمان بزرگ یا سفید و سیاه است ... بینی مان بزرگ است یا کوتاه . مهم ؛ هم را فهمیدن است . اینکه وقتی تار می نالد ؛ کمانچه باید کجا باشد؟ با هم کف زدن .. خیلی زیباست باهم نگاه کردن ... به هم نگاه کردن غرق در هم بودن لباس های زیبا ؛ ساده ؛ قشنگ وقتی همه می دانند دنبال چه هستند و نای ها و نواها و لهجه ها برا ی چی و کی هستند..
من آدمی نیستم که بخواهم برای کسی یا چیزی تعریفی کنم وداد بزنم که آهای ی ی ی .... این خیلی خوب است و او ..خیلی عالیست . اگر تشخیص بدهم که کسی یا چیزی عشق و لیاقت سپاس گویی را دارد .. بی هیچ ترس و منتی این کاررا انجام خواهم داد... بی هیچ داد و زادی !
گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحرشد ؛ خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها ؛ من مانده ام تنها ؛ میان سیل غم ها گلپونه های وحشی دشت امیدم . وقت جدایی ها گذشته باران اشکم روی گور دل چکیده برخاک سردو تیره ای پاشیده شبنم من دید بر راه شما دارم سربرکشیدازحاک های تیره ی غم من مرغک افسرده ای برشاخسارم گلپونه ها ؛گلپونه ها ؛ چشم انتظارم می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم افسرده ام ؛ دیوانه ام ؛ افسرده جانم گلپونه ها؛ گلپونه ها؛غم ها مرا کشت گلپونه ها آزار آدم ها مرا کشت گلپونه ها نامهربانی آتشم زد گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد گلپونه ها در باده ها مستی نمانده جز اشک غم در ساغر هستی نمانده گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست همدرد دل؛شب ها به جز فریادمن نیست گلپونه ها؛آن ساغر بشکسته ام من گلپونه ها از زندگانی خسته ام من دیگر بس است آخرجدایی ها؛ خدارا سربرکشید از خاک های تیره غم گلپونه ها ؛گلپونه ؛ هامن بی قرارم ای قصه گویان و فا چشم انتظارم آه ای پرستوهای ره گم کردهء دشت سوی دیار آشنایی ها بکوچید با من بمانید ؛ با من بخوانید شاید که هستی را زسرگیرم دوباره آن شور و مستی را زسرگیرم دوباره " هما میر افشار"
بیرون بارانی است بی بارانی ؛ می زنم بیرون دلم بدجوری گرفته میروم یقه شب را بگیرم ... کمی با هم گپ بزنیم می روم بیرون .... دنبال شب ... شب گردی کنم بی بارانی ؛ می زنم بیرون
گاهی وقت ها ... نبودن خوب است . یعنی مرگ ؛ مفهوم عمیق تری به زندگی می بخشد آن قدر که حس می کنی تنها حقیقت شیرین زندگی است که بد دیده شده است .
دیشب فهمیدم که تنهاتر از جغدم تنهاتر از بوم کجایی ای جغد آن شب من
ما محبت ها را می دزدیم ؛ اما نگه نمی داریم .
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 5 ساعت و 55 دقيقه قبلما آدم هارا با تمام چمدان های احساس شان ... می دزدیم .
راهزن, درهء دل ها هستیم
و تفنگ "در " می کنیم به هرجایی ..
به هر بیشه و نیزاری ...
به هوای, دلی که هست ...
و می شکافیم ته آن دل را ..
به تیشهء نامردی و حس های بی حس مان
و نعره می زنیم در درد عمق بوته ها ...
از دردی که می کشیم ..
از رنجی که می بریم ..
از یادی که داریم .
عاشق هم نیستیم ... رمز دل هم را نمی دانیم و حال نداریم رازش را
بکاویم به مهر .. و می خزیم لای آتش .