@فرشاد ..... فرشاد جان این باختمون عمدی بود ... اولا بخاطر اینکه ملت تا دیر وقت نریزن توی خیابانها شادی کنند .. دوما بخاطر اینکه نمیخواهند یک مربی خارجی اسطوره و سنبل ما بشه و سوما اینا کلا با شادی زیاد مردم مخالفند و درنهایت از همه مهمتر .. آقایونی که دلال هستند و شرط بندی میکنند .. ...
دنیا قد آرزوهایم کوچک شده
و فاصله قد نیامدنت بزرگ
بیا
کلافه ام
کلافه ام از روزهایی که نیستی
...
کلافه ها از روزهایی که نمی آیی
بیا و ببین که پنجره های دنیا بسته است رو به آرزوهایم
برایم چه فرقی می کند
از کجا می آیی؟
چشم های من همه جا منتظر تواند
و گوش هایم...
تنها قدم های تو را صدا می دهند
بیا و نجاتم بده
از آرزو هایی که روی دست دنیا از دست رفته اند
بیا
لباس دنیا تنگ است برای آرزوهایم
و جاده
تنها راهی است که تمام نمی شود
بیا که باز نگویم نیامدی
بیا...
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنهیی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نانفروشِ سختِ دندانگرد آغشتهست.
از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ بارانریز بر راهِ رباخواری نشستهاند
کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَستهاند
کسانی نیمشب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را میشکستهاند.
من اما هیچکس را در شبی تاریک و توفانی
نکشتهام
من اما راه بر مردِ رباخواری
نبستهام
من اما نیمههای شب
ز بامی بر سرِ بامی نجستهام.
□
در اینجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست میدارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمیکشد فریاد.
من اما، در زنان چیزی نمییابم ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ــ
من اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علفهای بیابانی که میرویند و میپوسند و میخشکند و میریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دور و لغزان، میگذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست...
جُرم این است!
جُرم این است!
" احمد شاملو "
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/14ساعت 8:38 توسط رضا | نظر بدهید
سکوت سرشار از ناگفته هاست
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشار از نا گفته هاست
از حرکات ناکرده . شگفتی های بر زبان نیامده و اعتراف به عشق های نهان