❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی بغض هایت را فرو خوردی وفریاد بی صدایت میان هق هق گریه ها یک دنیا عاشقانگی شد وباریدن گرفت من نیز کنار این غم خواستنی همراه لحظه های بی قراری پشت این دلداگی سکوت زده بیچاره وار خانه کردم و دم نزدم. کاش چیزی بیشتر از سکوت برایت داشتم!کاش واژه ای میشناختم به عمق فاجعه ای که در دل به وقوع پیوست تا شاید میتوانست از من این گونه شکسته در خود نقشی بزند در قاب دلت ان زمان که چشما نت در گریز نگاهم بیقراری را به تماشا نشسته!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شریعتی به منتقدان خودش گفت : اندکی دیگر طاقت بیاورید... بزودی برای همیشه خواهم رفت!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شاید رفتن انقدر ها که فکر میکنم سخت نباشد! وقتی بود ونبودت فرقی نمیکند! وقتی نگاهی منتظرت نیست! وقتی چشمهایت فقط بیکرانه های سراب را می پاید! وقتی بی تو میتوان ازادانه نفس کشید چرا باید در بند بود وعاشق نام گرفت!؟ باید این عاشقی اینگونه را بگذارم و بگذرم!! تو رسم عاشقی نمیدانی!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی در ایوان دلتنگی هایم مینشینم وبه منظره خزان زده تنهایی چشم میدوزم,این یاد توست که مرا به کوچه باغ های بهاری عشق میبرد و چه خوب است وقتی در بارش باران بهاری محبت چتر ها را میبندیم و تو دستانم را میگیری و با هم عطر عشق را تلاوت میکنیم و بوی خاک باران خورده لحظه های آشنایی در تار پود وجودمان میپیچد ,لحظه هایی که درختان روحمان سر در هم آوردند و به هم پیوستند و شکوفه دادند و بارور شدند و ...سیب...میوه ممنوعه عشق را نثار وجودمان کردند.... و درود باد برآن هنگامه که چشمانم را می بندم وتو...وتو گلبوسه مهربانی را از لبانم میچینی.. آه.. آن لحظه گویی همه شیرینی دنیا را در دلم آب میکنند ...و ستایش آن لحظه ای که دلم میخواهد ازشوق بمیرد, لحظه ای که پروانه دلم در شعله آغوش گرمت میسوزد و پر و بالش را نثار قدم دلت میکند تا منت نهی بر قلبم ,عشقم,که جاویدی در آن.. یاد باد خاطرات حال,گذشته و آینده مان..که با یاد آنهاست که خزان تنهاییم بهار میشود..با یاد شور انگیز توست که بهاری میشوم عشق من..ای که تمام یادها و لحظه هایم به فدای نیم گاهت..به دنیایم جان میبخشد شوق خنده هایت....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آغاز ما میخی بود..... حالا باز هم ثانیه ها دارند ما را تعقیب می کنند.... بیاییم شعرهایمان را سر و ته بخوانیم که زمان را گول بزنیم ما که بهرحال کلاه گشادی سرمان رفته است.حالا هم باید مالیات شاعر بودنمان را بدهیم....تمام وقت یا نیمه وقت فرقی نمی کند ما در برابر ا بدیتی قد بلند کرده ایم که قصد کوباندن ما را دارد جهانی که تاب تحمل شاعران را ندارد و ما که تاب تحمل سنگینی جهان نداریم....تنها کلمه ها به ما خیانت نمی کنند وگرنه جنازه های خوشبخت هم می توانند مارا بخندانند نه اینکه ما به تلخی های زمانه نمی خندیم که خود تلخ بودیم هر چند شیرین می خواستند بنویسند ما را و آغازمان میخی بود برای تابوت پایانمان ما نیمه وقت زنده بودیم هر چند مرگمان تمام وقت بود.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من دیگه برم... بای ..........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بنوش به سلامتیه هر چی عاشقه تو این دنیاست: به سلامتی گاو چون نگفت من گفت ما. به سلامتی کرم خاکی به خاطر خاکی بودنش بسلامتی خیار به خاطر یارش به سلامتی شلغم به خاطر اون غمش به سلامتی کلاغ هر چند که سیاهه ولی عوضش یه رنگه به سلامتی دیوار که هر مرد و نامردی بهش تکیه میده به سلامتی شمع که حرف نمیزنه عمل میکنه و تا آخرش به پات میسوزه به سلامتی خودت و خودم که مدتهاست دوستیم و همدیگرو ایگنور نمیکنیم که هیچ خیلی هم با هم مهربونیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی بارون نگاهت رو به نگاهم ریختی؛دلم زنده شد. وقتی با دلت قدم به دلم گذاشتی؛ زلزلهی شدیدی رو توی دلم حس کردم . وقتی اومدی؛ تموم تنهاییهام رو با خودت بردی. از همون اول می دونستم اومدی که توی قلبم بمونی..... برای همیشه پس ای نازنین ! ای تنها مونس ! ای عشق : بمون تا بتونم بمونم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ... و تنها عشق مرا رها می کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ... پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم.... مرا به طلوعی دیگر برسان
این روزها تمام حرفهایم شده اند سکوت خیلی بیشتر از پیش.
15 سال و 5 روز و 13 ساعت و 55 دقيقه قبلتو را می بینم وسکوت مکینم / نباشی هم سکوت میکنم!
تو از سکوت من به هیچ میرسی ومن از سکوت خویش به تو.
اما ای کاش که اینگونه نمی بودی.
گاهی این هیچ نگفتن هایت قلبم را میفشارد .
نمیدانم چرا اینگونه است.مگر جز این است که من عاشق سکوت توام ! و تو
همه ی ناگفته های در سکوت منی!
میدانی گاهی چرا اینگونه بی قرار میشوم؟ ترسم که تو را ندانم و از من به منیت برسم.
ترسم که به ناکجا رفته باشم وسکوت را جایکزین معجزه ی عشق کنم.
کاش امشب تو بودی ودست مهر بر سر تردیدهای دل بیقرار می کشیدی.
باشد چشم براهت میمانم .من اینک در دو راهی چه کنم چه کنم نشسته ام
تب دارم گویا. گاه هذیان هم میگویم !
چنان که
(احساس میکنم تمام مسیرهای اسمان وزمین به نگاه تو ختم میشود. )
ببخش .
بیقرایهایم را به دل نگیر .
شکوه نبود اینها ./ دلتنگت شده ام باز / بی اختیارم.
وگرنه میدانی که من همیشه سکوت کرده ام!
نمیدانم ......... این را هم میدانی یا نه که
نگاهت قبله گاه من است
اصلا شاید از این روست که این چنین این نگاه ازمن می گریزد !
(از کجا دانسته است نمیدانم!)
دیگر پریشانیها ی من شده اند تو و غرور تو شده است من.
چقدر بی انصافی تو وچقدر ساده دلم من !
کاش میدانستم من و تو این غرور هایمان یعنی چه!؟
کاش میدانستم کدام یک عاشق تر ند؟!
سکوت من یا لبخند تو
سکوت تو یا عبور من ؟؟!!!
ببخش مرا و بگذر از من برای چنین عاشقانگی هایی که سکوت میشوند.