((...S&p...))
رو از جانب ما و رو از سوی کتاب...من کجا از بر کنم وقت نماز شب را...از کجا و از چه کس فهم شوم گر تو تقلب بکنی؟ از کجا و از چه چیز سهم شوم باخت دهی؟؟؟
((...S&p...))
دنبال چی میگردی آقای فوکس؟ دنبال یه حبه انگور...چی؟...دنبال یه حبه انگور تا بندازم تو خمره!!! این خنگولایی که الان آنلاینن!!! شراب میخوان.... در م ی ک د ه
((...S&p...))
ساقی بیا میکده شد سینما!!! مطرب من تمبک و بردار بیا!!! ریم دارا رام !!ریم دارا رام!! ریم دارام!! نازی بیا این بالا تو قر بده...ساقی در و پنجره رو جر بده...ما که شراب و شرب و مطربیم..حاجی بیا امشب رو قر بده...!!!ریم دار رام...
((...S&p...))
وقتی فقط من ماندمو سیگارم و گیتارم و دفتر شعرهای پاره پاره...وقتی که من در غروب شنبه شب گریستم و آه کشیدم که خدا...خدایم...نگاهم کن که چقدر غمگین و خسته حالم...مجنون قصه ها حالا باید و لنگ بیاندازد...ما بی لیلی مجنون شدیم...مردان مست و مزه خوران نظر کنند...ما بی باده و می مست شدیم...عاقدان و بسابان قند و شکر! ما بی اراده خراب تر از هست شدیم...هر چه گفتیم و زجه زدیم کسی نگفت...بحر چه آنچه هست شدیم...لایکی زدند و برفتند به غیب...ما خسته و خسته تر از هست شدیم...لایکی زدند و برفتند ناکجا...ما ناکجا برفتو باده پرست شدیم...از س.پ
((...S&p...))
بعضی ها دلشان انقدر نوشته دارد و دلنوشته میزارن که انگار هفت جلد دیوان و دوتا قابوس نامه و گلستان و سعدی رو با سس کچاب میل فرمودند...بابا!! دلتان به حال چشمان ما نمیسوزد...دلتان به حال المنتهای نازنین این نت پر سرعت نمیسوزد...دلتان برای ارج مطلب نمیسوزد...ولی من دلم برای اون انگشت نازنین اشاره میسوزه و اون موس بد بخت...آخه همشم کپی و پسته...امروز وقتی مطالبو میخوندم یه نکته جالبه و فهمیدم...یک سری از دوستان ما در کپی و پست انقدر استعداد دارن که عکس کاربری هم کپی و پست میکنن...تا کی آخه...
((...S&p...))
یه فرصت دوباره از تومیخوام...یه فرصت کوچیک و عاشقونه...برای من یه گوشه ای تو دلت کاش که یه جای بخششی بمونه... منصور تهرانی
((...S&p...))
با مرگ علی بن محمد سمری، چهارمین نائب امام دوازدهم شیعه، بار دیگر حیرت شیعیان را فراگرفت. آنها در نهایت در سده پنجم به تبیینی عقلی در کلام شیعه از غیبت امام دست یافتند.به باور شیعیان، پس از دوران سفرا، شیعیان با مهدی در ارتباط نیستند!!!!!!!!!!!!!!!!! و این دوران را اصطلاحاً غیبت کبری مینامند. پس آنان که ذکر کنند با امام در رابطه اند ملحد و کافر و خیال پرداز و جادوگر و قصد مادی و غیر داشته همه کاذب و مفسدند...کسانی که مرتیدن اسلام رو به هلاکت برسانند در بهشت برین از رسول الله کسب مقام کنند...انشالله
((...S&p...))
علی پروین در روز سوم مهر ۱۳۲۵ در تهران، محله بازار، کوچه غریبان به دنیا آمد.او پنجمین فرزند یک خانواده پرجمعیت ده نفره است .[۲] علاقه پروین به فوتبال از همان سالهای کودکی شکل گرفت . در همان سالها خانوادهاش به محله دولاب ( خیابان عارف) نقل مکان کردند. این جابجایی در افزایش علاقه او به فوتبال تاثیر بسزایی داشت زیرا محله دولاب به خاطر داشتن زمینهای خاکی فراوان مثل زمین نادر، زمین منبع، زمین عارف و ... مورد توجه علاقهمندان به فوتبال بود . وی در مهرماه ۱۳۳۲ وارد دبستان شد و از مدرسه توحید، تحصیل را آغاز کرد ولی علاقه شدید او به فوتبال مانع پیشرفت او در زمینه درسی شد. پروین فوتبال را به طور جدی از دوازده سالگی و از زمین عارف واقع در خیابان ۱۷ شهریور و محلات شیوا و غیاثی آغاز کرد . اولین تیمی که او به عضویت آن درآمد تیم عارف بود که با همت و تلاش جعفر بیگی تاسیس شده بود.
((...S&p...))
کاش دوستی های ماهم مثل این انیمیشن بود...وقتی بچه بودیم و این شخصیت هارو میدیدیم هیچ فکرش و نمیکردیم که قراره یه روزی توی این دنیا انقدر غصه بخوریم یا سختی بکشیم...بالاخره هر کدوممون تو زندگی هامون مشکلاتی داریم...غنی و فقیر و با هر رنگی که باشیم توی زندگی همه ما خلاء هایی هست...خلاء هایی که وقتی بچه بودیم نبود...یا اصلا برای ما مهم نبود...کاش بچه میشدیم...و بچه گی ما به این زودی ها با گناه و غرور و خشونت و خود سری جوانی عوض نمیشد...مرسی از همه بچه های دیروز...
((...S&p...))
آره منم دوست دارم...بلک کتس!!!
((...S&p...))
((بخونید حتما!!!)) یه صبح پاییزی یه دختره میخواسته بره دانشگاه یه دفعه جلو خونشون یه مرد نابینا که یه کت خاکی و کهنه تنش بوده و یه عصای سفید دستش بوده نظر دخترو جلب میکنه...دختر میگه آقا میخواین از خیابوون رد شین؟ مرد میگه لطف میکنید...دختر دست مرد و میگیره و بعد از چند قدم مرد از دختر میخواد که باهاش حرف بزنه...دختر تعجب میکنه...مرد که سکوت اونو دستش رو توی جیب کتش میبره که یهو دختر دستش رو ول میکنه و میره...دختر به دانشگاه میره و موقع برگشت با دوس پسرش مرد نابینا رو جلوی خونه میبینن...به دوس پسر بدنسازی رفتش میگه موضوع رو و اوون هم از ماشین پیاده شده و سیلی به صورت مرد میزنه...همسایه ها و اهل خونه از شلوغی و صدا مرد نابینا و پسرک به کوچه اومده و مرد نابینا رو از چنگال پسر در میارن...مرد که محاسن و بینی و لبانش خونین بود از جیبش آدرسی رو در میاره به همراه یک عکس...عکس دختر کوچولویی که بابا قبل از رفتنش به جبهه از دختر به یادگار برد...بابا اسیر عراقی ها شد و مادر بعد از هفت سال ازدواج کرد...بابا دوسال بود برگشته بود...نمیخواست زندگی اونهارو بهم بزنه..حالا دگ همسرش مال کس دیگه بود...

13 سال و 10 روز و 18 ساعت و 51 دقيقه قبل