خدايا من تو ليست دوستات اون آخر آخره بذار ... من تنبل ترين تبل ترينام ... نه درس ميخونم ... نه جرات تقلب كردن دارم ... قبولم كن با تك ماده محبت اهل بيت
دل آشفته ی من! از چه شکایت داری؟........ تو که عمریست به این فاصله عادت داری! .........دل من کلبه ی عشقی ست که بی شک در آن چه بخواهی،.......... چه نخواهی،..... تو سکونت داری...... یا تو آن لیلی اشعار نظامی هستی ....... یا که با لیلی آن قافله نسبت داری....... وای از آن لحظه که چشمان تو را می بینم ......این چه رازیست که در پشت نگاهت داری؟ ...........
تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ... ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت ... اندازه می گیری ! حساب و کتاب می کنی ! مقایسه می کنی ! و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که ... زیادتر دوستش داشته ای ، که زیادتر دل داده ای ، که زیادتر گذشته ای ، که زیادتر بخشیده ای ، به قدر یک ذره ، یک نقطه ، یک ثانیه حتی ! ... درست از همانجاست که توقع آغاز می شود ... و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام "عشق" می بریم ... !/