این کویر شعرهای لوت
این حنجر خشکیدهی شعرهای بیآواز
این قفس آسمانهای بیپرواز
کجا تو را میرویانند بانو؟
که شعر من نمیداند
یاسها نه در گلدان،
نه در باغچهها نمیرویند
که خاک حاصلخیز گلبرگهای سپید یاس تنها دامن چادر تو هست و بس!
که عطر یاسمن هر کجا بپیچد
باید سری از مهربانی تو آنجا زده باشند فرشتگان
بانوی ابریپوش آسمانها
این حرفها که میبینی بوی زمین گرفتهاند
باران میخواهند
و اشک های تو بانو..
باید رو به سمت چهرهی آسمانیات چرخاند حوریه
و از نو شاعر شد..
اصلا به گمانِ شبهایی که آرام خوابیدم
و اشکآلود سر بر شانههای خدا گذاشتی
تو باید همیشه لای جانمازها برویی
در میان دستهای خدا
از قنوت آدم و وحی جبرائیل
در برگ برگ صحیفهای از سجادههای فرشتگان
در بارش یکریز بارانی از سرنشتر عشق
در سکوت کائنات و در هیاهوی پر راز و نیاز عرش
که تو روایت شده از خود بهشتی
متواتر از آدم تا خاتم..