خسته ام . . . تکیه زده ام بر دیواری از سکوت ؛ گاه گاهی هق هق تنهایی هایم سکوتم را میخراشد ...و نقشی از یادگاری میزند ...یادگاری هایی که کسی سواد خواندنش را ندارد ...هیچ کس ... جز خدا...!
خُـــــــدایا، مــن چیـــــزی نمی بینــــــم ... آینــــده پنهــــان است، ولی آســــــوده ام ... چـــــون تــــــو را می بینــــــــم، و تــــو هــــمه چیــــز را...
ای مهربان مرا به یاد داری؟... مرا به خاطرآور... من همان رهگذر کوچه های تنهایی ام... که در پس کوچه های نگاهت... مدت هاست راه را گم کرده ام... ودر بن بست قلبت گرفتار شدم .
پاییز را فراموش مکن آن زمان که جوانه عشق در من روییدن گرفت و من سرشار از عشق تو را می جستم … آن زمان که چتر پناهگاهمان بود در زیر اشکهای آسمان … دستانم نبض دستانت را میگرفت تا همراهت باشند … درختان پچ پچ کنان ندای عشق سر میدادند و برگها چه عاشقانه زمین را بوسه میزدند …
خدايا ميشود كرد اجابت
يك دعا از هزاران دعاي دل من
تو مرا تنگ در آغوشت گير
يا نشانش نده جز بده بر من
يا بگير جان مرا ، يا ز من فرقت او
يا بدم از نفست روح مسيحا بر من
سر بسته بگويم به تو آن راز گران
اي خدا اي الاه سر گرانش با من
... گمنام