ما آدم هایی هستیم که اگر با نزدیک ترین کسمون تو یه جامعه مجازی با نام های مستعار ثبت نام کنیم، اینقدر از هم فاصله داریم که همدیگه رو هیچ وقت نخواهیم شناخت...
حالا که تو رفتهیی میفهمم دستهای تو بود که به نان طعم میداد.......... پنیر را به سفیدی برف میکرد و روز میآمد و سر راهش با ما مینشست.......... ـ حالا که تو رفتهیی و ملال غروبی نان را قاچ میکند................. و برگ درختان به بهانه پاییز ناپدید میشوند................ شمس لنگرودی
دیروز در دلم آشوب شعر تو بود /./. دستم به قلم نمی رفت و در فکر تو بود /./. تا شب به انتظار دیدنت میگشتم /./. دائم در اندیشه ی من ذکر تو بود ... گمنام ....
باران که می آید یاد همه ی چیزهایی می افتم که از دستشان داده ام ......
همه ی رویاهایی که مثل غباری روی شیشه شسته شدند..........
همه ی غزل ها ......اشک ها ........تنهایی ها ............
ذره ذره این وجود ِ آشفته من ، مث ِ ی ِ #انار ِ از هم پاشیده میمونه ، که هر روز منتظر ِ تو #اتفاق بیافتی و با دستات آروم آروم دونه دونه ِ این #دلتنگی رو کنار ِ هم بچینی تا دیگه ِ طاقت ِ حوصله سر نیاد ...