یاد آن روز که کودک بودیم
غرق بازیچه دوران خوش
دور از این زمزمه تلخ بلوغ
دلخوش از قصه واهی و دروغ
تو چنان محو عروسک هایت
من چنین مست نوازش هایت
یاد آن روز بخیر
که در آن ظهر بها
می زدی شانه برآن موی سیاه
و من از پشت اتاق
داده بودم دل خود را به نگاه
عصرها کنج حیاط
من وتو بر سر یک سفره سبز
با کمی نان و پنیر
طرح یک زندگی زیبارا
روی دیباچه اندیشه زدیم
و چه پر برکت بود
سفره بازی تنهایی ما
همیشه دعا کنید :
چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در آدم ها ببیند
قلبی که خطاکارترین ها را ببخشد
ذهنی که بدیها را فراموش کند
و روحی که هیچگاه ایمانش به خدا را از دست ندهد