نگار: کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" > وقتی داشتم مشقاشو می نوشتم به ذهنم > رسید ما تو زبان عامیانه می گیم "بارون" > اما کتابیش می شه "باران"، پس صابون هم > لابد صابان هست اصلش! از این نبوغ خودم > کیف کردم، همه مشقامو نوشتم صابان! > فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر > سوال!
مهرشاد: یک روز ایستاده بودم منتظر > تاکسی هی می گفتم میدون ونک! بعد از 2-3 > بار دیدم بهم بد نگاه می کنن! دور و برم > رو که نگاه کردم فهمیدم ایستاده ام توی > میدان ونک می گم ونک!