یه شب حدودا ساعتای دو و نیم ،سه رو تختم خوابیده بودم و داشتم با بی افم تلفنی صحبت میکردیم.همینجور ی که داشتم با صدای خیلی آروم صحبت میکردم بابام دراتاقمو باز کرد.خلاصه سعی کردم خودمو نبازم،چشمامو بستم و خیلی آروم با همون دستم که توش گوشی بود قطعش کردم و گوشی رو به صورت حرفه ای هل دادم زیر بالشت و به حرف زدنم ادامه دادم اما این دفعه یه تکه از درسمو که حفظ کرده بودم رو میگفتم که بابام فکر کنه دارم تو خواب حرف میزنم.بابامم بیچاره باورش شد.اومد بالا سرمو تکونم داد گفت:سهیل،باباجو ن پاشو ..منم صدامو خوابالو گرفتم گفتم:بـــ ـ ــله؟ بابامم صورتمو بوس کرد گفت:هیچی قربونت برم.داری خواب میبینی... همینجوری هم که داشت میرفت بیرون با خودش میگفت:بسوزه پدر این استادااا..با این سخت گیری هاشون دارن بچه امو دیوونه میکنن!!!!!!!
صبح ساعت 9بلند شدم دیدم گوشیم آمار30تماس بی پاسخ را نشون میده من که گوشیم سالی به 12ماه یه زنگ نمیخوره ... سرتون را درد نیارم قضیه از این قرار بود که میخواستن دانشگاه را تعطیل کنن همشون واسه من زنگ زدن من نوشتم با همه بچه هایه کلاس صحبت کردم {الکی گفتم} به این نتیجه رسیدیم که این هفته را مثل هفته قبلیش دانشگاه تعطیله الان این دروغ من مصلحتی محسوب میشه دیگه
وااا ینی از دو هفته دیگه تعطیل میکنین؟!!!
من میدونم ما تا دقیقه ی 90 باید بریم دانشگاه بس که این بچه های ما علاقه به درس دارن و ...خونن
آره دیگه آدم که اعتماد به سقفِ کاذب داشته باشه مغزش تبخیر میشه
بر پا نکن در دل ِ من آشوب دیگری ..
13 سال و 4 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 13 دقيقه قبل: )
13 سال و 4 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبل

13 سال و 4 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 10 دقيقه قبل

13 سال و 4 ماه و 26 روز و 9 ساعت و 56 دقيقه قبللایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 8 ساعت و 58 دقيقه قبل