می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود ... ... بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند . تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازی هایم بـود و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!!
گل سرخ زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد و نیلوفر ها اینگونه زیبا می شکفند چون چیزی از افسانه ی شکفتن گلهای دیگر نمی دانند همه چیز در طبیعت زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند هیچ یک نمی خواهند دیگری باشند همه به راه خود میروند نکته همین جاست! خود باش و از یاد مبر هر کار کنی نمی توانی غیر از خود باشی تمام دست و پا زدن ها بیهودست تنها وتنها مجبوری خود باشی
همیشه این سوال ذهن مرا در بر میگیرد : که چـــــــــرا ؟ اعتماد نگاه دیگران به تن ِزن ختم می شود ؟! مگر زن خلاصه شده در همین یک بدن ؟! کاش او را برای مهربانی قلبش می خواستــــی ... نـــه آنکه فقط شب را با تو به سر کنـــد !!! تو ! تمام قلب این زن را تسخیــر کردی ... ولی فقط پیچ و تاب تنش زیباست ؟؟؟ چـــــــــــــــــرا لبخنــــــــدش را نمی بینــــــــــــــی که از سردی ِ نگاهت بر روی لبانــــــــــــــش یــــــخ زده ... ؟؟؟