سحـــر خاتـــون
من عاشق نیستم ! فقط گاهی حرف تو که می شود دلم ... ... مثل اینکه تب کند گرم و سرد می شود توی سینه ام چنگ می زند آب می شود تنگ می شود اما من عاشق نیستم ...
سحـــر خاتـــون
مهربانیت ازدور چه نزدیك است حس میكنم جغرافیا،دروغ محض تاریخ است....!
سحـــر خاتـــون
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق///ساکن شود ، بدیدم و مشتاق تر شدم.......................
سحـــر خاتـــون
همیشه میگن ؛ سکوت علامت رضاست ... اینطورام نیست ! بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ... بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ... گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ... اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...
سحـــر خاتـــون
آنقــــدر، فريـــاد هايــــم را، سکــــوت کرده ام، که اگـــــر، به چشمـــانم بنگريد، کـــــر ميشويد.....!
سحـــر خاتـــون
می گویند ساده ام...! .. می گویند تو مرا با یک جمله، یک لبخند، به بازی میگیری... .. میگویند ... .. ترفندهایت، شیطنت هایت و دروغ هایت را نمی فهمم .. اما من فقط دوستت دارم... .. همین .. و آنها این را نمیفهمند.....!
سحـــر خاتـــون
پی اسم تو ميگشتم ته يك فنجون خالی ... دنبال يه حرف تازه يه تبسم خيالی فنجونای لب پريده قهوه های نيمه خورده ... من و عشقی كه واسه هميشه مرده دل به عشق تو سپرده......... فال تو رنگ فريب و گريه های عاشقونست ... فال من طنين آخرين ترانست رنگ قهوه ای چشمات رنگ خوابه ... كه تا شهر بينهايت منو برده اونجا كه آخر عشقه اونجا كه مرز سرابه
سحـــر خاتـــون
دلم تنگ شده است
برای آغوشی که
خیلی هم مطمئن نیستم ؛
مال من باشد ..
سحـــر خاتـــون
بعضی از خاطرات چشم ها را می سوزانند !!!