سحـــر خاتـــون
حالــــم گرفته از اين شهر... كه آدم هايش همچون هوايش ناپايدارند !!! گاه آنقدر پـاك كه باورت نمي شود! گاه چنان بيمعرفت كه نفست ميگيرد !!!
سحـــر خاتـــون
یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم که دیدار صبح فردا ممکن نشد ، پس به امید فرداها “محبتهایمان” را ذخیره نکنیم . . .
سحـــر خاتـــون
همه جایم درد میکند...از بس محکم زده ای...چوب کم محلی را ...!
سحـــر خاتـــون
به جان چشمانت قسم اینبار آنچنان رفتنی ام … که ، کاسه های آب را هم قسم دهی نه آن روزها باز میگردند و نه من . . .
سحـــر خاتـــون
بیا آخرین شاهکارت را ببین!!!مجسمه ای با چشمانی باز...خیره به دور دست...شاید شرق ، شاید غرب... مبهوت یک شکست...مغلوب یک اتفاق...مصلوب یک عشق...مفعول یک تاوان...... خرده هایش را باد دارد می برد و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته...بیا آخرین شاهکارت را ببین...مجسمه ای ساخته ای به نام من!!!
سحـــر خاتـــون
چه لحظه دردآوريه، اون لحظه که میپرسه: خوبی؟ بغض تو گلوت میپیچه 5 خط تایپ میكني، ولی به جای enter همه رو پاک ميكني و مينويسي: ... خوبم مرسی تو خوبی؟!!
سحـــر خاتـــون
از تـو چـه پـنـهان!گاهی آنـقدر خـواستـنی میـشوی کـه شروع میـکنم بـه شـمارش تـک تـک ثـانـیه ها بـرای یک بـار دیگر رسیـدن بـه عطر تـنـت
سحـــر خاتـــون
نوشته ها ، زمانی تلخ می شوند که ، مخاطب خاص پیدا کنند ...