حجم دلم لبریز شده است حرفهای نگفته را از قفس دلم بیرون میکشم یک به یک چو پرنده ایُ به آسمان رهایشان میکنم ......اگر روزی پرنده ای روی دست تو نشست اندکی صبر کن شاید حرفی برایت داشته باشد
واسهت چند تا شمع روی میز روشنه.. کنارش یه شاخه رز صورتی... یکم اونطرفتر منم که میخواد.. تورو داشته باشم به هرقیمتی... پس پنجره فصل پائیزیه.. داره دست تکون میده ابرسیاه ...هوا سردو غمگین و بارونیه.. درست مثل من توی این لحظهها... نمیدونی دلتنگی خیلی بده.. نمیخوام ازت دوربشم بیش ازین... بیا بگذر از این همه فاصله.. بیا ساعتی پیش قلبم بشین ...کنارم بشین با تو حالم خوشه.. بذار عطر تو باشه تو این فضا... بذار اون رز صورتی تازه شه.. بذار که جدایی بشه روسیا
باید باشی تا لبخندت، شعرهایم را بسازد... چشمانت، طرح هایم و غم هایت، تراژدی داستان هایم را... لبخند بزن! به چشمانم خیره شو! این روزها بیشتر به بودنت نیاز دارم...
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!