وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد
من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد
وقتی نباشی چه حرفی ؟ اصلا چه شعری ؟ چه عشقی ؟
وقتی که هرلحظه بی تو ، داغی به دل می گذارد
وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد
در لحظه جان سپردن بهتر که دیگر نباشد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد
نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد
این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه
رندانه بر لوح ِ شعرش ، طرح تو را می نگارد
دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو
از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد
" رویا باقری "
من تورا هنوز هم در خاطرم دارم ... لباسی که دوستش داری... غذایی که میخواهی ... دوستانت ... کارت ... عرق های سرد پیشانی ات ... چشمهای بی پروایت ... و صدایت ... می خواهم فراموشت کنم ... برای همیشه بگویم عشق من خداحافظ ... بدون آنکه بدانم چرا رفتی ... یا چرا اصلا آمدی ... چرا احساساتم را به بازی گرفتی ؟؟؟ و هزاران چرای بی پاسخ دیگر ... من دیگر دنبال جواب سئوالاتم نیستم ... رفتنی باید برود یکی با پای خودش یکی با دلش ...
@سحـــر خاتـــون و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان به همان خانه ی بی رنگ و ریا و همان لحظه که بیتاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن بد او مرا برد... ولی برد ز یاد...
........................
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 36 دقيقه قبلمرسی جیگر
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 15 ساعت و 21 دقيقه قبل